به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow يادداشت arrow به یاد شهید خبرنگار، محسن ذوالفقاری
 
به یاد شهید خبرنگار، محسن ذوالفقاری چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
17 مرداد 1393 ساعت 02:47

 

هنگام نماز برای بجا اوردن نمازمغرب وعشا به سوی مسجد محل حرکت میکرد هیچوقت از محسن تندرویی وخشونتی ندیدم حتی در مقابل اعمال بد دیگران، انگار شهادت در وجود محسن ریشه دوانده بود و او خود میدانست که عاقبتش چگونه خواهد بود فردی فروتن ومتواضع، در مقابل بدی روی خوش نشان میداد در بین دوستان زبانزد بود وحتی در مواقعی بار دوستان را نیز به دوش میکشید ودر کارهای روزمره به دوستان خود کمک میکرد محسن شخصیتی خداگونه داشت.(به روایت از دوست شهید)

محسن درسال 1364 در خانواده اي متدين و دوست دار انقلاب در شهرستان زاهدان متولد شد. به جهت ارادت به آستان مطهر اهل بيت نام او را محسن گذاردند. محسن مقاطع ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت. ذوق هنری محسن، وي را وادار نمود تا دوران متوسط را در هنرستان شهيد بهشتي سپري نمايد و سپس به منظور ادامه تحصيل وارد آموزشكده فني شماره دو زاهدان شود.تحصيل در دانشكده مانع از فعاليت هاي اجتماعي او نگرديد و ضمن دانش اندوزي به فعاليت هاي ديگري همچون خطاطي و خبر نگاري دست زد و عضو باشگاه خبرنگاران جوان شد تا راوي غم و شادي مردم محروم استان باشد. محسن از نيروهاي فعال بسيج بود و بسيج را بازوي توانايي براي دفاع از انقلاب و اسلام مي دانست. او كه در 25 اسفند ماه سال 1384 براي تهيه خبر از يادواره شهيدان دولتي مقدم و روايت حديث ياران سفر كرده به زابل عزيمت كرده بود در بازگشت در محل تاسوكي به دست اشرار سنگدل و جنايتكار شربت شهادت نوشيد و نداي دوست را لبيك گفت.

مادر شهيد مي گويد: محسن فوق العاده متين، خوش رو و با گذشت بود. با توجه به اين كه من 4 فرزند پسر دارم ولي محسن با همه متفاوت و ارادت خاصي به خاندان عصمت و طهارت خصوصاً حضرت حجه ابن الحسن العسكري (عج) داشت.

پدر شهيد مي گويد: انگار محسن از شهادت خود باخبر بود. چند روز مانده به سفرش مقداري تخم گل به مادرش مي دهد و مي گويد نگه دارند كه بعد از سفرش در محل باشگاه خبرنگاران جوان بكارند. قبل از سفر، مادرش درخواست كرد نرود. با تبسمي دلنشين گفت كه "مادر! سفر من يك سفر حياتي و زيارتي ‹ زيارت شهدا› است. مي روم و بر مي گردم" او با اين جملات نگراني مادر را كمتر كرد. هنگامي كه وسط حياط رسيد در گوش خواهرش حرفهايي را زمزمه كرد كه بعد معلوم شد گفته بود من ميروم و بر نمي گردم و شهيد  مي شوم.

بانگ ظفر از مناره بر خواهد خاست              صبح از نفس ستاره بر خواهد خاست

آن یار که در کویر افتاد به خاک                      با بیرق گل دوباره بر خواهد خواست

« روحش شاد و یادش گرامی»


تعداد مشاهده :2635 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب