به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow يادداشت arrow یادداشتی درباره معلم شهیدم
 
یادداشتی درباره معلم شهیدم چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
15 بهمن 1392 ساعت 13:39

نام و نام خانوادگی: شهیده سیمین ترسایی

فرزند:محمد حسین

متولد :۱۳۶۳

محل تولد:زابل

محل شهادت:چابهار

تاریخ شهادت:۱۲/۰۹/۱۳۸۹.

 ای معلم:روز تاسوعا روز پرکشیدنت به کنار فرشته ها بود خوشا به حال ما که تو را احساس کردیم و از دریای مهر و عطوفت تو بهره مند شدیم اما افسوس که بد ترین آدمیان تو را ازما گرفتند.

با قلمدانی خالی به مکتب آمدم و تو با توشه دانی از علم بدرقه ام می کردی. زمزمه ی تو مقدس ترین ترانه بود در گوش پیچک های عاشق تا گرم و سبز و سیراب از منبر صنوبرهای استوار بالا روند تا جایی که با دستان خویش یک تکه از آفتاب بردارند و برای همیشه نور را در کوله بار نهند. چه آرام و بی ادعا ذوب شدی و چه ظالمانه و دردناک تورا از ما گرفتند.

معلم! ای همه امید، چه با حوصله و مدارا و متانت از کوچه های  سرد جهالت عبورم دادی ای صبح روش دانایی،دستم را گرفتی و پرهیزم داشتی از مشق سیاه ناتوانی و ناکامی و مشق ادبم آموختی.

چه روز قشنگی بود آن روز،خبر آورده بودند که به آرزویش رسیده آرزویی که به آسانی اجابت نشده بود بلکه بسیار برایش تلاش کرده بود.شب و روز درس خوانده بود وتا توانست لیسانس ادبیات خود را کسب کند.وحالا می توانست به عنوان معلم به بچه ها درس دهد.

انگار تازه متولد شده بود شوق زندگی در روحش دمیده شده بود با شادمانی به طرف خانه می دوبد تا خبر را به پدر و مادرش بدهد.

روز های بعد او،معلم جوان و عاشق پیشه ای بود که تمام زندگی اش را صرف تعلیم بچه ها میکرد.

به پدر و مادرش  بسیار احسان میکرد و با تمام وجود دوستشان داشت.از لحظه لحظه ی زندگیش استفاده میکرد مشغول به تحصیل برای کسب مدارج عالی تر بود.شوری تعجب آور برای شرکت در مراسم عزاداری داشت.

صبح روز تاسوعای سال ۱۳۸۹ بی تاب بود و بی قرار.انگار ندایی از غیب وعده ی بهشت را به گوشش رسانده بود چهره اش همانند شبنم روی گلبرگها می درخشید.به راستی همانند ملائکه شده بود.چه کسی می توانست بفهمد که عمرش آنقدر کوتاه است که حتی برای آخرین بار پدر و مادرش را نمی بیند.

معلم عزیز همیشه راهت را ادامه خواهم داد.

نویسنده:مرضیه نژاد بندانی


تعداد مشاهده :1633 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب