به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow يادداشت arrow چقدر دلم برای حاج حبیب تنگ شده است
 
چقدر دلم برای حاج حبیب تنگ شده است چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
19 اسفند 1391 ساعت 23:07
بسم الله الرحمن الرحیم

نوشتاری به بهانه هفتمین یادواره شهدای حادثه تاسوکی

در اسفند ماه سال 84 طی حادثه ای دردناک که توسط عده ای از وطن فروشان از خدا بی خبر، تعدادی افراد بی گناه به شهادت رسیدند، بیش از 22 گل از بوستان انقلاب پرپر گشتند. شهادت این عزیزان که در بین آنان نوجوان محصل، روحانی و طلبه، بازاری و کارگر و کارمند حضور داشتند فضای استان سیستان و بلوچستان را عطر آگین نمود و سالهاست که برگزاری یادوارهای شهدای حادثه تاسوکی در منطقه باعث زنده نگه داشتن یاد و نام و خاطره ی شهدا گردیده است که یکی از این یادواره ها و محوری ترین آن، یادواره ی شهدای تاسوکی و دو شهید روحانی حادثه و شهدای بخش پشت آب است.

هرساله این یادواره به همت دلاور مرد عرصه 8 سال دفاع مقدس و میدان دار نبرد فرهنگی استان، سردار سرافراز سپاه اسلام "شهید لک زایی" برگزار و ماندگار گردیده است. نام سردار لک زایی و یادواره شهدای حادثه تاسوکی در استان به هم گره خورده است. در پنج شنبه پایان سال جاری 24 اسفند هم قرار است برای هفتمین بار این یادواره برگزار شود.

حقیر در ساعات پایانی شب گذشته که قصد استراحت نموده ناخودآگاه مشغول مرور برنامه ریزی این یادواره بودم و لحظاتی به یاد یادواره های گذشته و حضور متولی این یادواره ها (سردار شهید لک زایی) که در هفتمین یادواره دیگر حضور فیزیکی او را نخواهیم داشت افتادم. سر بر  دیوار حسرت نهادم و به هوای لحظات با شهید لک زایی بودن گوشه کنجی را جستجو می کردم و منتظر بودم تا سعادتمندان چشم های خسته ام را دریابند.

آه خدای من یعنی او هم رفت، یعنی خادم شهیدان و یار بسیجیان و ایثارگران دیگر در یادواره ی شهدای حادثه تاسوکی نیست. حاج حبیب لک زایی را می گویم. یعنی این بار سمت چپ جایگاه و مراسم یادواره افتخار تحمل وجود این عزیز را که به عنوان استقبال کننده و احترام مدعوین در آنجا می ایستاد و مدیریت می کرد را ندارد. یعنی او هم رفت و ما مانده ایم، با کوله باری از غم و حسرت اشک را به پابوس آوردم و از غربت غریبی نالیدم.

می دانید به یاد روزهایی که با شهید لک زایی در این موقع از سال برنامه های سالگرد شهدای حادثه تاسوکی را برنامه ریزی می کردیم افتادم. به یاد روزها و لحظاتی که همراه با ایشان یکرنگی را، خضوع و فروتنی و برادری را تجربه می کردم افتادم. به یاد روزهایی که در کنار حاج حبیب کلام معنویت را مهمان دلهایمان می کردیم با خود گفتم:

پروردگارا چقدر خوب به من ثابت کردی که در باغ شهادت باز باز است.

می دانید هر وقت با حاجی از روی دلتنگی و خستگی گلایه  می کردم، لبخندی ملیح بر لبانش نقش می بست و می گفت: برادر! خوب چشمهایت را باز کن، لازم نیست از بندگان خدا گلایه مند باشی، بلکه این را بدان که اولیا خدا هر چه مقرب تر شوند خود را فانی تر می یابند. پس سعی کن کار را برای خدا انجام دهی. نتیجه هر چه خواهد باشد، شما تکلیف خودت را انجام بده پس نگران مباش.

آه چقدر سخت است، هر چند که هنوز رفتنش را باور ندارم اما باید بگویم که حاج حبیب شهید زنده ای بود که رسالت سجاد گونه ای داشت که اکنون کوله بار خود را جمع کرده و به کاروان شهدا پیوسته است و ما شهید زنده مان را نشناختیم. آی مردم! به خدا حاج حبیب از همان اولیای خدایی بود که خودش نشانه هایشان را برایم باز گفته بود.

آه چقدر دلم برای حاج حبیب تنگ شده است.

آه خدا چقدر دلم برای شهدا تنگ شده است.

آه خدایا چقدر دلم هوای شهادت را کرده است.

حاج حبیب قلعه قلب مرا فتح کرده است و هرگز اجازه نمی دهم صدای او در درونم گم شود و باز هم در آستانه هفتمین یادواره ی شهدای حادثه ی تاسوکی به او می گویم: حبیب جان،

نگران یادواره مباش.

نگران تکریم و تعظیم خانواده شهدا مباش.

نگران زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی شهدا مباش.

دوستان و رفیقان با احساس مسولیت هر چه بیشتر در انظار جستجوگر روح ملکوتی شما این یادواره  و یادواره های بعدی را که یادگاری است از شما  به خوبی برگزار خواهند کرد.

نگران مباش، مردم فهیم سیستان قدر زحمات شبانه روزی شما را می دانند و این بار بیش از گذشته در مراسم یادواره حضور خواهند داشت و این بار به جای اهدای سلام به حضور جسمی شما، به روح پر فتوحتان درود و صلوات نثار خواهند کرد.

سفر گزید از این کوچه باز هم نفسی

پرید و رفت بدان سان که مرغی از قفسی

کسی که مثل درختان،به باغ عادت داشت

شبیه لاله به گرمای داغ عادت داشت

کسی که با گل خورشید هم زبانی کرد

کسی که با همه جز خویش مهربانی کرد

محمد ناظری – جمعه 18/12/91

منبع: وبلاگ حبیب


تعداد مشاهده :1297 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب