به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow يادداشت arrow تقدیر این بود که الگوی پاسداری‏ام را شهید ببینم
 
تقدیر این بود که الگوی پاسداری‏ام را شهید ببینم چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
22 آبان 1391 ساعت 19:57

ز کودکی در فضایی زندگی کردم که یاد و خاطره جبهه و دفاع مقدس در لحظه لحظه آن جاری بود. همیشه حسرت می‏خوردم که چرا توفیق حضور در آن دوران طلایی را نداشتم، همین علاقه بود که باعث شد سال هزارو سیصد و هشتاد و چهار، لباس رزمندگی و پاسداری اسلام را بر تن کنم و سعی کنم شبیه رزمندگان دوران دفاع مقدس باشم.

همیشه در ذهنم این بود که درست است که در زمان دفاع مقدس نبودم اما در این زمان هنوز هم هستند افرادی از جنس جنگ و دفاع مقدس؛ بنابراین تصمیم گرفتم خود را به آن افراد نزدیک کنم و این میسر نبود مگر با برتن کردن لباس رزمندگی... معاشرت و هم لباس بودن با فرماندهانی از دوران دفاع مقدس برایم توفیقی بسیار بزرگ به شمار می‏آمد. یکی از مهم‏ترین اهدافم از بر تن کردن لباس رزمندگی استفاده از خصوصیات و خلقیات فرماندهان مخلص آن دوران بود که با لطف خدا این امر میسر شد.

ا

از همان آغاز خدمت با نام فرماندهی مخلص و فداکار به نام سردار لک‏زایی آشنا شدم. مدتی از خدمتم می‏گذشت اما من تازه می‏فهمیدم که سردار لک‏زایی کیست. او جانشین سپاه سلمان استان سیستان و بلوچستان بود؛ اما به واقع پشتیبان و یاور تک تک پاسداران و بسیجیان بود. در سپاه سلمان توفیق داشتم که بین الصلاتین دعا و قرآن بخوانم. قرآن خواندن روزانه در هنگام نماز و کم توجهی به این موضوع از طرف برخی از مسئولین و تلاش کم در جهت افزایش برنامه‏های قرآنی این ذهنیت را در من ایجاد کرد که شاید این موضوع اهمیت چندانی ندارد و همین ذهنیت باعث بی‏انگیزگی نسبی‏ام شد. این ذهنیت، باعث ناراحتی‏ام شده بود که چرا نسبت به مباحث قرآنی کم لطفی می شود. تا اینکه روزی در نمازخانه سپاه سلمان هنگام نماز در کنار همان سرداری که از جنس جبهه بود و یادگارهایی را از آن دوران به همراه خویش داشت نماز را اقامه کردم و پس از نماز ظهر، تعقیبات نماز  و آیاتی چند از کلام الله مجید را تلاوت کردم، پس از پایان قرائت قرآن سردار با نگاهی مهربان و لبخندی دلنشین تقبل الله و احسنت گفتند و چند دقیقه در خصوص اهمیت قرآن خواندن برایم صحبت کردند.

این هم‏صحبتی به آن روز محدود نشد و هر روز که هنگام نماز کنار سردار بودم حرفی جدید درباره تلاوت و اهمیت قرآن از ایشان می‏شنیدم. اما خودمانیم، احسنت گفتن‏های سردار انگیزه‏ام را صد چندان می‏کرد و برای بالا بردن تُن صدای سردار برای احسنت گفتن، هر روز قبل از آغاز نماز صفحه‏ای از قرآن را که باید در آن روز تلاوت می‏شد را تمرین می‏کردم، گاهی وقت‏ها شب و یا بعد از نماز صبح هم تمرین می‏کردم. شاید کمتر کسی به این موضوع اهمیت بدهد اما همین که با قرآن خواندن توانسته بودم فرمانده‏ام را خوشحال کنم و دعایش را بدرقه راهم کنم، برایم ارزشمند بود. چرا که فردی برایم دعا می‏کرد که از تبار شهیدان بود؛ از همانهایی که بسیاری از دوستانشان را در جبهه از دست داده و خود در انتظار ملحق شدن به آنهاست.

بدون اینکه کسی مطلع شود، از فرمانده‏ام «سردار حاج حبیب لک‏زایی» الگو می‏گرفتم و سعی داشتم خصوصیات اخلاقی وی را خودم ایجاد کنم؛ شاید بتوانم ذره‏ای از اخلاص و فداکاری و شجاعت شهدای زنده را در خود به وجود بیاورم. اما ...

روز سه‏شنبه بود که مثل همیشه مهیای اقامه نماز می‏شدم، خبری غم‏انگیز وتکان دهنده را شنیدم «سردار لک‏زایی به یاران شهیدش پیوست» خبر آنقدر تلخ بود که تا چندین ساعت باورم نمی‏شد. چقدر دوست داشتم که کسی به من می‏گفت این خبر راست نیست و چقدر خوب بود که آن کس خود «حاج حبیب» می‏بود که می‏آمد و مثل همیشه من کنارش می‏نشستم و  قرآن می‏خواندم و او با لبخند دلنشینش به من احسنت می‏گفت. اشک‏ها همراه خاطره‏هایم شدند؛ آرام و بی صدا؛ لبخند سردار را در ذهنم مرور کردم و دستان پرقدرت و مهربانش را که چه صمیمانه انگشتان مرا بعد از نماز به مهر می‏فشردند؛ چند بار با خودم زمزمه می‏کنم احسنت! احسنت! و بعد هم خیال از پشت پرده عاطفه‏ آرام زمزمه می‏کند؛ 

یادش بخیر دلسوزی و دستای چون سایه بونت

                                                             یادش بخیر وقت نماز خنده‏های مهربونت

یادش بخیر زمونی که میون عاشقا بودی

                                                              مثل رفیقای شهید، خاکی و با صفا بودی

سردار دل‏های غریب، رفتی و دل شد بی شکیب

                                                              با رفتنت ای آشنا! شده دلامون بی"حبیب"

قسم به اون نگاه تو، به اون نگاه ماه تو

                                                              غصه نباشه تو دلت، ادامه داره راه تو

کاشکی می‏شد مثل شما راهی جنت می‏شدیم

                                                               زائر دل شکسته راه شهادت می‏شدیم

یاد شما تو ذهن ما تا دنیا دنیاست می‏مونه

                                                              دلای ما غصه هاشو سر مزارت می‏خونه

مثل همیشه هنوزم سنگ صبور ماتویی

                                                              شاهد و مشهود و شهید، معنی شور ما تویی

 

مشیت الهی این بود که الگوی پاسداری‏ام را شهید ببینم و باید باور می‏کردم که خداوند نعمتی بزرگ را از ما گرفته است؛ البته امیدواریم که فرمود: «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير؛ هر حكمى را نسخ كنيم، يا آن را به [دست‏] فراموشى بسپاريم، بهتر از آن، يا مانندش را مى‏آوريم؛ مگر ندانستى كه خدا بر هر كارى تواناست.» (سوره بقره، آیه 106)

گفتنی است سردار حبیب لک‏زایی که جانباز 73 درصد بود پس از 24 سال تحمل رنج و مرارت جراحت‏های دوران دفاع مقدس ظهر روز سه شنبه 25 مهر 1391 در بیمارستان بعثت تهران به لقاء الله پیوست. 

 این پدر شهید، در طول سال‏های خدمت خود، رسیدگی مجدانه به خانواده شهدا و ایثارگران و محرومان و مستضعفان را در کارنامه خود به یادگار گذاشت و در فاصله یک روز مانده به سالگرد «شهدای وحدت سیستان و بلوچستان» در روز شهادت امام جواد علیه‏السلام به جمع یاران و فرزند شهیدش پیوست و پس از تشییع در زاهدان در روز چهارشنبه، و روز بعد در زابل، یک ساعت به اذان ظهر روز پنج شنبه بیست و هفتم مهرماه 1391 در حسینیه شهر ادیمی برای همیشه آرام گرفت.


تعداد مشاهده :1475 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب