به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow شهداي فاجعه تاسوكي arrow شهيد محسن ذوالفقاري
تصویر سردار شهید حبیب لک زایی
http://adimi.ir/templates/themza_j15_17/images/hajhabib1.jpg
 
 
شهيد محسن ذوالفقاري چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 23:48

محسـن در نوروزان سال 1364 در خانواده اي متدين و دوست دار انقلاب در شهرستان زاهدان متولد شد. به جهت ارادت به آستان مطهر اهل بيت نام او را محسن گذاردند. محسن دوران كودكي را در آغوش گرم خانواده سپري كرد، سپس راهي دبستان شد و مقاطع ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت پشت سرگذاشت. ذوق هنري محسن، وي را وادار نمود تا دوران متوسطه را در هنرستان شهيد بهشتي سپري نمايد و سپس به منظور ادامه تحصيل وارد آموزشكده فني شماره دو زاهدان شود.
تحصيل در دانشكده مانع از فعاليت هاي اجتماعي او نگرديد و ضمن دانش اندوزي به فعاليت هاي ديگري همچون خطاطي و خبرنـــگاري دست زد و عضو باشگاه خبرنگاران جوان شد تا راوي غم و شادي مردم محروم استان باشد. محسن از نيروهاي فعال بسيج بود و بسيج را بازوي توانايي براي دفاع از انقلاب و اسلام مي دانست. او كه در 25 اسفند ماه سال 1384 براي تهيه خبر از يادواره شهيدان دولتي و روايت حديث ياران سفر كرده به زابل عزيمت كرده بود در بازگشت در حادثه اسف بار تاسوكي در مسيرجاده زابل - زاهدان به دست اشرار سنگدل و جنايتكار شربت شهادت نوشيد و نداي دوست را لبيك گفت.
مادر شهید می گوید: محسن فوق العاده متين، خوش رو و باگذشت بود. با توجه به اين كه من 4 فرزند پسر دارم ولي محسن با همه متفاوت و نوكر اباعبدالله الحسين (‌ع) بود و ارادت خاصي به خاندان عصمت و طهارت خصوصاً حضرت حجة ابن الحسن العسكري (عج) داشت.
پدر شهید می گوید: انگار محسن از شهادت خود با خبر بود. چند روز مانده به سفرش مقداري تخم گل به مادرش مي دهد و مي گويد نگه دارند كه بعد از سفرش در محل باشگاه خبرنگاران جوان بكارند. محسن قبل از سفر با من خداحافظي كرد. به سراغ مادرش رفت؛ مادرش درخواســـت كرد نرود. با تبسمي دلنشيــن گفت كه "مادر! سفر من يك سفر سياحتي و زيـــارتي «زيارت شهدا» است. مي روم و بر مي گردم "او با اين جملات نگراني مادر را كمتر كرد. هنگامي كه وسط حياط رسيد در گوش خواهــــرش حرفهايـــي را زمزمه كرد كه بعد معلوم شد گفته بود من مي روم و برنمي گردم و شهيد مي شوم.


تعداد مشاهده :6832 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب