به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow شهداي فاجعه تاسوكي arrow شهيد جابر قويدل
یاد یاران
 بــاز  امــشـب  یـــاد  یــــاران  کــــرده ام           یــاد لـکـزایـی و پــیــغـان کـــرده ام
یادنوری،سرگزی آن تک یلان دشت عشق       یــاد محـسن یــاد قـویــدل کرده ام
 
 
شهيد جابر قويدل چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 23:34

جابر، جوان ترين شهيد كربلاي تاسوكي سيستان است كه سيماي معصوم، لبخند ملايم و نگاه نجيبانه اش او را به بره آهوان ره گم كرده مادر از دست داده، مانند مي كند. او كه در بستر استضعاف زاده شده و به روي رنــج آغـوش گشوده بود، در گاهواره محروميت باليدن گرفت. از ناكامي ها و ناروائي ها شيوه راه رفتن آموخت و الفباي كلام را با حروف صبوري و شكيب فراگرفت و بر زبان اندوه آورد. جابر، شهيد پانزده ساله بي گناه و عصمت آلود ولايت خانه سيستان كه دوم آذر سال 1369 را بر پيشاني ولادت خويش دارد زاده نامرادي و نداري بود اما درشت خويي روزگار نيز نتوانسته بود لبخند مهربانش را كم رنگ سازد. در خردسالي از بوييدن گل رخسار پدر و مادر محروم ماند و آن دو ياور خويش را از دست داد اما آن قدر اندوه فقر بر آستان خانه كاهگلي و كوچه او دق الباب كرده و طعم تلخ تنهايي و نداري را چشيده بود كه ناچار شد در سنين نوجواني ترك درس و مدرسـه و بازي كند و به خاطر تأمين معاش خواهر و برادر خردسالش، دست هاي كوچك و لرزانش را به كارگري و شاگردي مغازه عادت دهد تا سفره يتيمانه اش بي نان و نوا نماند و آن دو امانت پدر و مادر، آسوده بال راهي مدرسه شوند. بدين سبب به كارگري رفت و دستمزد ناچيزش را به پاي كيف و كفش و نان و غذاي دو بازمانده خانواده ريخت. در آن شب زخم آلود كه آسمان بغض سنگينش را در گلو فشرده داشت، جابر به بوي بهاران و به شوق خريد لباس شب عيد، با دنيايي اميد و آرزو و در حالــي كه به پاس تأمين مخارج خانواده، احساس بزرگي مي كرد همراه با نديم هميشگي اش شهيد مجتبي كيخايي عازم زاهدان شـد تا نوروز خواهر و برادرش را با لبخند شادي و اميد به فردا پيوند زند. اما دريغا كه آن خفاشان شب پرست در كمين كاروان عاشورا بودند و هنوز تبسم اميدوارانه جابر درحيرت نگاه تب آلودش رنگ نباخته بود كه آرزوي خريد لباس شب عيد و رخت نوروزي را معصومانه در كفن رؤياهايش پيچيد و لباس زيباي شهادت را به تيرباران مزدوران سنگدل برقامت كوچك و تبدارش دوخت.


تعداد مشاهده :7416 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب