به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow يادداشت arrow ما تازه چهار ماه است که ازدواج کرده‏ایم
 
ما تازه چهار ماه است که ازدواج کرده‏ایم چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
30 بهمن 1387 ساعت 06:09

(به یاد شهدای فاجعه تروریستی بلوار ثارالله زاهدان)25 بهمن85

مشغول تماشای سی‏دی دومین یادوارۀ شهدای تاسوکی هستم. پیرمردی روستایی که کنار مزار فرزند شهیدش رو به دوربین مشغول صحبت است، توجهم را جلب می‏کند. با دقت گوش می‏دهم. بیشتر از آنکه محتوای صحبت‏هایش برایم جالب باشد؛ صداقت، پاکی و سادگی در چشم‏ها و حرف‏ها و حتی لباس پوشیدنش، شیفته‏ام کرده است.

چند بار دیگر هم حرف‏هایش را گوش می‏دهم، انگار فایده ندارد. تمامی سخنانش را یک به یک می‏نویسم. پیرمرد پیرمرد که کت و شلوار قهوه‏ای تیره‏ای پوشیده، در حالی که با دستان پینه بسته میکروفون را گرفته بی آنکه اسمی از فرزندش ببرد، فرزند شهیدش را بچه خطاب می‏کند و ساده و صمیمی می‏گوید: «بسیار بچۀ مؤمن، نمازگزار و با تقوایی بود» و در حالی که با دستانش به اطراف اشاره می‏کند، ادامه می‏دهد:

 «موقع عاشورا و تاسوعا سر همین مزار می‏آمدیم و سینه می‏زدیم. فقط به یاد و خاطرۀ همین شهدا، بچه‏ام می‏گفت: «خوشا به سعادت این شهدا، اینها لایق بودند که شهید شدند و ای کاش نصیب ما هم می‏شد.» بعد از اینکه پیرمرد این حرف را از قول پسرش نقل کرد، گفت: «خداوند متعال دعایش را مستجاب و شهادت را نصیبش نمود.»

منتظر بودم قطره اشکی از دریای چشم پیرمرد به ساحل صورتش پا بگذارد و یا حداقل قاب چشمانش را بلور اشکی زیبا کند؛ اما هیچکدام نشد. پیرمرد با صفای روستایی که لهجۀ فارسی‏اش در برخی کلمات محلی می‏شد، آرام و متین ادامه داد: این یک خاطره، خاطره دوم اینکه؛ «آخرین باری که رفت و به شهادت رسید؛ لباس بسیجی‏اش را پوشید که برود خدمت.»

 خانمش گفت: «حمزه جان این لباس‏های بسیجی را نپوش.»

گفت: «چرا این لباس‏ها را نپوشم؟»

خانمش با اضطراب گفت: «راه شلوغ است. مگر ندیدی که در تاسوکی چه اتفاقی افتاد؟ لباس‏های بسیجی را دربیاور و لباس شخصی بپوش.»

گفت: «خانم! مگر خون من از خون آنها سرخ‏تر است؟ خوشا به سعادت آنها. من هم امیدوارم شهادت نصیبم گردد. شهادت لیاقت می‏خواهد و باید لیاقت داشته باشم. من اگر لایق باشم شهید می‏شوم و الا ... .»

پیرمرد با لبخندی نمکین می‏گوید: بعد خانمش گفت: «حمزه جان ما تازه چهار ماه است که ازدواج کرده‏ایم، اگر تو شهید بشوی، من چه کار کنم؟»

به نظر من این سؤال بسیاری از خانم‏هایی است که عشق به شهادت در دل همسرانشان شعله می‏کشد. کنجکاو شدم تا بدانم که حمزه به خانمش چه جوابی داد؟

پیرمرد مرا زیاد منتظر نمی‏گذارد و ادامه می‏دهد: حمزه گفت: همان طوری که ائمه و اهل بیت امام حسین صبر و استقامت را در پیش گرفتند، تو هم همانطور صبر و استقامت را پیشه کن.»

در ادامه پیرمرد با صدایی که خبر از دلتنگی می‏داد گفت: «خوشا به سعادتشان» و مثل اینکه تازه چیزی به یاد آورده باشد می‏گوید: «واقعاً خوشا به سعادت همۀ شهدای ما، همه دوستدار ائمه بودند.»

پیرمرد به قبور مطهر شهدا که در چند ردیف مرتب و منظم قرار دارند اشاره می‏کند و باری دیگر از شهید حمزه صیاد اربابی که در تاریخ 29/6/1364 و در 21 سالگی در عملیاتی تروریستی در بلوار ثارالله زاهدان به فیض عظمای شهادت نائل آمده با تعبیر «بچه» یاد می‏کند و می‏گوید:

«اینها همه در خاطر من هستند، اینها هم سن بچۀ خودم بوده‏اند، من حدود 50 سال دارم. بیشتر این بچه‏ها را به یاد می‏آورم که سر همین مزار سینه می‏زدند. همه دوستدار ائمه و امام حسین علیهم السلام بوده‏اند.» بعد هم پیرمرد به علت و فلسفۀ شهید شدن جوانان این مرز و بوم گریزی می‏زند و می‏گوید: «اینها شهید شدند چون ائمه را دوست داشتند. خودشان این را خواستند. آنها با عمل به دستورات دین شهادت نصیبشان شد.»

بعد هم جوانمرد رشید قوی‏دل که من او را به خطا پیرمرد نامیدم، آخرین جملۀ خاطره‏اش را با شوق می‏گوید و به صحبتش خاتمه می‏دهد؛ «حقیقتاً خوشا به حالشان.»

آری حقیقتاً خوشا به حالشان!


تعداد مشاهده :1669 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب