به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow خاطرات تاسوکی قسمت هفدهم
 
خاطرات تاسوکی قسمت هفدهم چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
28 آبان 1386 ساعت 15:48

می­شنويم که می­گويد من تا تو را قبر نکنم از تو جدا نمی­شوم. حاج خداداد با ناراحتي و تأسف سوزناک می گويد ما را" تک تک" کجا می­بريد؟ حرف او من را به قدر مژه بر هم زدنی، نه! کمتر از مژه بر هم نهادنی، به کربلا می برد، به روزی که زينب در آن بيش از هفتاد بار به شهادت رسيد. او شاهد پرپرشدن و پرکشيدن "تک تک" غنچه­ها و لاله­هايش بود که به نوبت از حسین پروانه­ی رفتن می­گرفتند و لحظاتی بعد... قلبم آب می­شود و دلم آتش می­گيرد، کوههای غم تمام دنيا بر سرم آوار می­شود و موج­های سهمگين اندوه بی­رحمانه مرا به اعماق اقيانوس غصه می­برند ...

ای آفتاب خوبان! می­جوشد اندرونم         

یک ساعتم بگنجان در سایه­ی عنایت

 

ستوان يکم پاسدار محمد شاهبازی و جناب سرهنگ حميد کاوه از ما جدا شده­اند. وقتی کاوه رفت،  احمد اشک ريخت. احمد می­گفت اگر کاوه نبود من هم تا حالا زنده نمی­ماندم. وقتی من را گرفتند اصلاً اشتها نداشتم، کاوه با دستان خودش به زور در دهان من غذا می­گذاشت. دلداري­ام می­داد و برای من داستان و خاطره تعريف می­کرد.

 بيش از بيست روز گذشته است و من سخت جانی کرده­ام. کاوه که رفته، سوای جايي که او دم در چادر با فاصله­ی يک متری با شن نرم درست کرده و اطرافش را هم سنگ چيده، کمی جا باز می­شود برای نماز خواندن در خود غار. این­جا قبله کمی مايل به چپ است.  همان جای کاوه سر بر سجده می­گذارم و هر چند بيم آن دارم که اشک در غم غريبم پرده در شود، از چشمه­ی چشم، شبنم اشک با ذکر شيرين و دل­ربای يا حبيب الباکين و یا راحم العبارات جوشش می­گيرد. هرچند اشک زبان دل است، ليک نمی­خواستم اهل اشک باشم، چون احساس کوچکی و ناتوانی و در ماندگی می­کردم، اما از وقتي فهميدم که تو حبيب باکين و راحم عبراتی  به چشم­هايم التماس می­کنم که بر کوير صورتم ببارند، تا تو جان مرا با شراب رحمت و محبتت سيراب کنی. خدايا شرمندتم. فقط همين. اگر تو اين قدر خوب نبودی، شايد من کمتر احساس شرمندگی می­کردم. خوب من! همچنان خوب بمان. من هم همچنان شرمنده­ات هستم و می­مانم.  

     

اما وقتی ساعت نه،که بی­بی­سی گوش می­دادیم صدای رادیو بلند بود. یک شب اعلام کرد که اشرار به کاروان مسئولین حمله کرده­اند. نگاه کردم به خودم که دانشجو بودم، به دو برادر که کاسب بودند، به مجید که راننده سرویس بود، به هراتی که مسئول صدور گواهی نامه رانندگی بود و به حاج علی که هلال اهمری بود و به ستوان شاهبازی که الان پیش ما نبود. و من فهمیدم می­شود مردم بی­گناه و بی­دفاع را قتل عام کرد و ذیل عنوان حمله به کاروان مسئولین آن را پوشش خبری داد.

محمد می­رود. و خاطره­اش را در طاقچه­هاي ترک خورده­ی دل ما جا می­گذارد. وبرنمی گردد، هرچند که ما رفتنش را باور نکرده­ايم.

گفته بودم آن شب-پنج شنبه بيست و پنج اسفند ماه هزار و سيصدو هشتادو چهار- تيری هوايي شليک شد. محمد می­گفت من به خودم گفتم اينها چرا وسط دو پاسگاه ايست بازرسی زده­اند؟ می­پرسم نمی­شود قبل پاسگاه ايست بازرسی زد؟ -نه که نمی­شود. بعد من در حالی که آرام، آرام به يکی از که آنها که وسط جاده ایستاده بود، نزديک می­شدم پرسيدم شما از کدام دسته هستيد؟ او عصبانی شد و اسلحه­اش را به طرف من گرفت و تهديد کرد، وقتی من دستم را دراز کردم به طرف اسلحه­ا­ش و خواستم او را خلع سلاح کنم کلاش را مسلح کرد و تير هوايي را شليک کرد. گفتم پس جريان تير هوايي اين بوده؟ و محمد، آرام با لبخندی نمکين می­گويد بله. فکر کنم کسانی جانشان را مدیون محمد شاهبازی باشند و جالب آن­که خودشان هرگز نخواهند فهمید، چون گفته بودم که آنها بعد از شلیک شدن تیر هوایی ایست-بازرسی جعلی­شان را جمع کردند. بعد مجيد ادامه مي­دهد_ آنها با هم از زاهدان به زابل می­رفتند، - وقتی ما روی خاک­ها خوابيده بوديم کسی به زبان محلی گفت بنزين بياوريد! من و محمد مرديم و زنده شديم. من که به خودم گفتم رفتيم، که رفتيم. فکر کرديم می­خواهند زنده زنده ما را بسوزانند. چند دقيقه بعد وقتی بنزين آوردند طرف گفت نه! لازم نيست، نمی­خواهد. خدا مي­داند آن لحظه بر ما چه گذشت.

يک روز حدود ساعت چهار همان جوان که به غار می­آيد به هراتی می­گويد آماده باش الان تلفن می­زنند که با تو مصاحبه کنند. هر وقت به تو گفتم بيا. ده دقيقه بعد هراتی را صدا می­زند. هراتی پايين غار رو به روی ما کنار جوان قرار می­گيرد. می­پرسد «حالا من چی بگم؟» جوان با خونسردی می­گويد هيچی! حقيقت را می­گويي. فقط اگر پرسيدند کجا هستيد؟ اول می­گويي نمی­دانم بعد هم می­گويي فکر کنم بلوچستان در ايران. دقايقی بعد  ستلتت زنگ می­زند. جوان پس از مختصر صحبتی گوشی را به امير هراتی می­دهد هراتی به زبان محلی سلام و عليک می­کند و به همان زبان محلی خودش را معرفی می­کند ولی ناگهان به فارسی غليظ و محکم می­گويد افسر نيروی انتظامی، امير هراتی هستم. حاج خداداد به سختی جلو خنده­اش را می­گيرد. امير شروع می­کند به سئوالات او جواب دادن. هراتی اسم و تاريخ تولد فرزندانش را می­گويد. و از رفتار و برخورد آنها با گروگان­ها و...

هراتی که مصاحبه­اش تمام می­شود بر می­گردد کنار ما. آنها هم که می­روند حاج خداداد ادامه­ی خنده­هایش را پی می­گيرد. من هنوز نفهميده­ام که چه خبر است. حاج خداداد که خنده­اش تمام مي­شود می­گويد اول فکر کرد خانمشه و دوباره می­زند زير خنده. اين بار چند نفر ديگر از دوستان هم او را همراهی می­کنند. مِن جمله، خود من. بعدتر حاج خداداد می­پرسد: «اسم بچه­هاتو  برای چی می­گفتی؟» -«اون خانومه پرسيد. می خواست بفهمه واقعاً خودم­ام، اشتباهی کس ديگه­ای رو بهشون غالب نکرده باشن.» 

چند روزی از مصاحبه­ی هراتي نگذشته که او را احضار می­کنند، امیر آماده شده و در حال خداحافظی است که حاج خداداد از خواب بیدار می­شود. حاج خداداد در دم شوکه می­شود. چی شده؟ چرا خداحافظی می­کنی؟ به تو هم گفتند بروی؟ و هراتی به جای این­که جوابی بدهد با او خداحافظی می­کند.  وقتی از غار بیرون می­رود، همان کسی که به او گفته برای رفتن آماده شود کاسه­ای که در آن مقداری هلو است، به او می­دهد که بشويد . امیرراه می­افتد که برود طرف چشمه، که طرف با اخم به او می­گوید کجا؟ هراتی مظلومانه می­گوید می­روم اینها را بشویم. او با همان لحن می­گوید نمی­خواهد، همین­جا بشوی.

امیر از بیست لیتری ­ آب بر می­دارد و هلوها را می­شويد. او يکی دو تايش را برمی­دارد برای خودش و يکی دو تا را هم  به هراتی می­دهد و بقيه را هم به ما. هراتی نصف هلو را می­خورد و بقیه­اش را می­اندازد دور. امیر که آش­پز قابلی است برای نهار برای اولين بار در عمرش ماکارونی درست کرده، نه ماکارونی رشته­ای، از اين ماکارونی­هايي که شبيه پيچ است، موقع رفتن به مجيد می گويد پنج دقيقه­ی ديگر آماده است، می­توانی از روی اجاق! برداری­شان. سه تا سنگ گذاشته­ايم و زيرش هم هيزم. درست کردن چای و پختن غذا همان­جا انجام می­شود. مجيد با ناراحتی می­گويد برمی­دارم. هراتی از او می­پرسد نگفتی آزادم می­کنيد يا ... -نه! امشب پيش خانمت هستی. خيالمان راحت می­شود.

و قتی می­خواهند از کوه بالا بروند هراتی پيش قدم می­شود که متوجه می­شود او هم به دنبالش می­آيد.دست­پاچه می­گوید اِ شما هم می­آييد؟ و می­شنويم که می­گويد من تا تو را قبر نکنم از تو جدا نمی­شوم. دو باره حال همه گرفته می­شود. ياد لحظه­ای می­افتم که به طمع آزادی از چه کوهی بالا آمديم. اما از آزادی خبری نبود. حاج خداداد با ناراحتي و تأسف سوزناک می گويد ما را" تک تک" کجا می­بريد؟ حرف او من را به قدر مژه بر هم زدنی، نه! کمتر از مژه بر هم نهادنی، به کربلا می برد، به روزی که زينب در آن بيش از هفتاد بار به شهادت رسيد. او شاهد پرپرشدن و پرکشيدن "تک تک" غنچه­ها و لاله­هايش بود که به نوبت از حسین پروانه­ی رفتن می­گرفتند و لحظاتی بعد... قلبم آب می­شود و دلم آتش می­گيرد، کوههای غم تمام دنيا بر سرم آوار می­شود و موج­های سهمگين اندوه بی­رحمانه مرا به اعماق اقيانوس قصه می­برند، زينب برتو چه رسيده است؟ زخم شمشير و شلاق و فراق بماند، با نيش­های سمی و زهرآگين، که سروستان قلبت را شرحه شرحه کردند چه کردی؟ خورشيد بی­غروب من!

         ای آفتاب خوبان! می­جوشد اندرونم            یک ساعتم بگنجان در سایه­ی عنایت

هراتی که می­رود ما به دو دسته­ی سه نفری تقسیم می­شویم، سه نفر فال خوب می­زنند و ماکارونی­ها را می­خورند، سه نفر دیگر دل­نگران و پریشان هراتی­اند و از غصه نمی­توانند به غذا لب بزنند. یکی، دو ساعت بعد علی همراه یک نفر دیگر می­آید، رفیق علی می­گوید با شش تا فشنگ کشتمش! یک لحظه در دل همه­مان آشوب به پا می­شود، اما علی می­گوید نه! آزادش کردیم و برای این­که حرف او را باور کنیم قسم می­خورد، با تردید حرفش را می­پذیریم. یکی از آنها می­گوید بعد که رسید ایران به شما رادیو می­دهیم که خبر آزادی­اش را از بی­بی­سی بشنوید تا خوب باورتان بشود.

هراتی علاوه بر آشپز باشی، همان چند روزی که رادیو را به ما داده بودند، مسئول نگهداری رادیو هم بود. اولین بار او از رادیو شنیده بود مقام معظم رهبری سال 85 را سال پیامبر اعظم(ص) نام گذاری کرده­اند. با توجه به اهانت­هایی که برخی کشورهای غربی در نوشته­ها و کشیده­هاشان به ساحت پیامبر(ص) روا داشته بودند، عنوان بسیار به جا و شایسته­ای بود. غربی­ها به ما مسلمان­ها، چه شیعه و چه غیر شیعه، تروریست می­گویند، این­هایی هم که ما را گروگان گرفته­اند به ما مشرک و کافر می­گویند. خدایا! به تو پناه می­بریم و به تو شکایت می­کنیم از غیبت اماممان در میانمان و زیادی دشمنانمان.

هراتی معتقد بود که هفته وحدت حتماً آزاد می­شویم و باید تا آن موقع صبر کنیم. هفته وحدت آمد و رفت. بعد هراتی می گفت الان سرشان شلوغ است بعد از چهلم شهدا باید منتظر خبر خوشی باشیم. از تحلیل­هایش خوشم می­آمد. بعضی وقت­ها هم می­گفت من که نمی­ترسم، وصیت نامه­ام را نوشته­ام و غسل شهادت هم کرده­ام، آماده­ی آماده­ام. او وقتی رادیو اسامی شهدا را برای مراسم چهلم اعلام کرده بود، اسم مسلم را هم شنیده بود؛ از من پرسید، به او قضیه را گفتم، بعد هم بقیه­ی دوستان فهمیدند علاوه بر دامادم، برادرزاده­ام هم شهید شده.

 یک بار که سرکرده­ی گروه از کوه پایین می­آمد از ما خواست رو به دیواره­ی غار و پشت به آنها بنشینیم. یکی از کسانی که همراه او بود خواند که «اولئک کالأنعام بل هم اضل؛ آنان چون چهار پایان­اند و بلکه بدتر» و احتمالاً وقتی این آیه را می خواند انگشت اشاره­اش طرف ما بود. بعد هم صدای مسلح شدن اسلحه­شان آمد و صدای تیر که پشت سر ما شلیک می­شد. نمی­دانم به کدام طرف. احتمالاً هوایی. صدای تیرها قطع می­شد و پس از چندی دوباره شروع می­شد. هراتی گفت شهادتین­تان را بخوانید می­خواهند ما را بکشند. بعد هم بدون این­که منتظر عکس­العمل ما باشد، گفت: أشهد أن لا إله إلا الله  و أشهد أن ... که یکی از رفقا گفت یعنی به خودمان نمی­گویند؟ هراتی شهادتینش را تمام کرد و آرام گفت من نمی­دانم. آنها بعد از این­که تیراندازی می­کنند، می­روند و به ما اجازه می­دهند که صورتمان را برگردانیم.

 قبلاً که ما غارِ کناری را تمیز و مرتب نکرده بودیم می­آمدند پیش ما، اما الان خدا را صد هزار مرتبه شکر، می­روند در غار کناری.

مغازه كه در واقع سوراخی بيش نبود وسط این دو تاغار قرار داشت، که در آن مواد غذایی مثل برنج، کنسرو لوبیا و ماهی، روغن، رب و میوه­هایی که هر ماه یکی، دو بار می­آوردند و معمولاً به ما هم نفری یکی، دو تایی می­رسید، نگهداری می­شد. میوه­ها زود خراب می­شدند. نارنگی­ پاکستانی و موز پلاسیده و یک بار هم هندوانه، خودش نعمتی بود. میوه­ها را می­دادند به یکی از رفقا که تقسیم کند. او اول میوه­های خوب را برای خودش سوا می­کرد و بقیه را هم بین ما تقسیم می­کرد؛ تا این­که یک بار به جای او به کس دیگری از رفقا دادند که میوه­ها را تقسیم کند، او همه­ی میوه­ها را در دامن بلند پیراهن محلی که آنها به ما داده بودند، ریخت و بدون اینکه به میوه ها نگاه کند، تقسیمشان کرد. از تقسیم عادلانه و زیرکانه­ی او همه راضی و خوشحال بودند، حتی کسانی که میوه­های پلاسیده­تر! نصیبشان شده بود، برخی از رفقا هم به او گفتند فلانی همیشه تو تقسیم کن!

 سه نفر از دوستان که امان دارند و سرکرده­ی گروه به آنها گفته تا همین چند روز آینده آزادتان می­کنم که بروید و هنوز نرفته بودند از نگهبان در خواست می­کنند که به سرکرده­ی گروه بگوید، فلانی­ها با تو کار دارند، ظاهراً نگهبان پیغام را رسانده بود اما سرکرده نیامده بود. 

گفتم که اولین نفری هم که اسامی بیست و دو شهید فاجعه­ی تاسوکی را از رادیو شنیده بود، امیر هراتی بود. البته رادیو هم فقط زاهدان را می­گرفت آن هم عصرها. غیر از آن، یک موج دیگر را هم می­گرفت، که از خراسان برای افغانستان پخش می­شد. موج دیگری را در ایران نمی­گرفت. هراتی رادیو را کم می­کرد و می­چسباند به گوشش، اعتراض هم که می­کردی، می­گفت برای من مسئولیت دارد آقاجون! اگر خراب شد شما جواب می دهید؟ و ما غرغر کنان کوتاه می­آمدیم.


تعداد مشاهده :3031 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

تاریخ بروز رسانی ( 28 آبان 1386 ساعت 16:14 )
 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب