به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow قسمت شانزدهم خاطرات تاسوكي
 
قسمت شانزدهم خاطرات تاسوكي چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
16 آبان 1386 ساعت 21:37

حاج علی پورشمسیان کنار دیواره­ی غار، خدابخش باغبانی هم بعد از او، کنار خدابخش، برادرش حاج خداداد، و بعد هم مجید نجار و امیر هراتی و من و احمد زاهد شیخی و جناب سرهنگ حمید کاوه. یاد محمد شاهبازی بخیر، در غار یک شب هم پیش ما نبود. چفت هم می­خوابیم. پاها که شب همیشه به رفیق کناری قفل می­شود. مثلاً اول پاهایم با فاصله­ای پنجاه سانتی، قفل می­شد. بعد  پای چپ من به پای راست احمد، و پای راستم به پای چپ امیر. با فاصله­ای نا چیز، و به همین ترتیب بقیه، به جز جناب سرهنگ و حاج علی. یکی، دو روز بعد که همان جوان همراه چند نفر دیگر و من جمله همان پیرمردی که کاوه او را می شناخت آمدند و رفتند به سراغ آنها ولی زود برگشتند. بعد یکی از نگهبان­ها به ما گفت که پیرمرد، شهریاری را کتک زده و از آن به بعد شهریاری آرام شده. ما صدای آنها را که با ستلت صحبت می­کردند، می­شنیدیم. زنگ می­زدند و تقاضای پول می­کردند. ما نفهميدیم که بالأخره این شهریاری برادر شهریاری نماینده­ی مجلس بود یا نه.  بیست و دوم فروردین هم کاوه را از ما جدا کردند، فکر کنم شهریاری را هم به او نشان دادند تا شناسایی کند، بعد هم به ما گفتند کاوه را آزاد کرده ایم. و ما دیگر حاج حمید را ندیدیم که ندیدیم. 

به دستور جوان آب­هایی را که به ما می­دهند، می­جوشانند. اما وقتی آب­های جوش را  در بیست لیتری می­ریزيم طعم پلاستیک می­گیرد، دیر هم سرد می­شود. بی خیالش می­شویم. یک بار به من و مجید نجار گفتند چشمه را که پر از جلبک بود، تمیز کنیم. چشمه بعد از پیچ غاربود. چهارصد متری فاصله داشت. من و مجید مشغول تمیز کردن چشمه شدیم. بعد آنها به امیر هراتی و احمد هم گفتند به کمک ما بیایند. در این میان که ما مشغول تمیز کردن چشمه بودیم، آنها با فاصله­ی کمی از ما مشغول تیر اندازی شدند. هر چه در چادر احتیاط بود، این جا بر عکس. تیر اندازی، آتش روشن کردن و استفاده از چراغ قوه هیچ محدودیتی نداشت. چشمه که تمیز شد به ما گفتند برگردید پیش رفقایتان تا از حال نرفته­اند. از حال نرفته­اند! آن سه نفر رفیق ما امان داشتند و ما نه. وقتی آنها ما را سالم دیدند اشک شوق و شادی در قندیل­های چشمشان درخشیدن گرفت. صدا زدن ما چهار نفر که با شلیک تیرِ تیربار، همراه شده بود، باعث شده بود که آنها فکر کنند، چهار رفیقشان را از دست داده­اند و حالا حق داشتند که از دیدن ما خوشحال شوند.  

جوان روز بعد هم می­آید. یکی از رفقا از او می پرسد بچه­های من که یتیم نمی­شوند؟ و تلویحاً منظورش این بود که مرا که نمی­کشید؟ جوان در پاسخ گفت ألیس الله بکافٌٍ عبده؟هم­درد ما که متوجه نشد او چه می گوید، دوباره سئوالش را تکرار کرد. این بار جوان گفت، گفتم که ألیس الله بکافٌٍ عبده؛ یعنی آیا خداوند به تنهایی برای بندگانش کافی نیست؟ این آیه­ی قرآن است. من نفهمیدم رفیق ما حرف او را فهمید یا نه؟ ولی من از حرف او این­گونه برداشت کردم که چون خداوند به تنهایی برای بندگانش کافی است، هر کسی می­تواند سرپرست خانواده­ای را بکشد و در جواب سئوالاتی چون سئوال رفیق ما این آیه از قرآن را تلاوت کند. البته حقیر امیدوار است بد متوجه شده باشد.

جوان رو به بعد احمد که کنار من نشسته می کند و می­گوید: «مرغابی از آب نمی ترسه، مگه نه ؟» احمد هم مظلومانه سری تکان می­دهد و صد البته این هشداری به من بود که من خبر دارم تو چه گفته­ای.

کسی که کنار همان جوان نشسته است، دستش را به طرف احمد دراز می­کند و  با عصبانيت به او می­گويد خانم­ات اطلاعاتی است، برادرت هم قاضی است. چرا تا به حال به ما چيزی نگفته بودی؟ ها! احمد، حيران می­گويد خانم من؟ خانم من اطلاعاتی است؟ نه به قرآن، خانم­ام معلم  است. پنج سال در منطقه­ی دور افتاده­ای به نام بنت معلم بوده، هيچ کدام از برادرهای من پست دولتی ندارند، کسی را هم که شما می­گوييد پسر عموی من است, نه برادرم. راجع به خود احمد هم هنوز قبول نکرده­اند که مکانيک است. احمد در جواب می­گويد، برويد تحقيق کنيد، من که اينجا دست بسته اسير شما هستم، اصلاً اگر باور نداريد، هر مدل ماشينی که می­خواهيد بياوريد من موتورش را باز می­کنم و می­بندم. اگر هم خراب بود تعميرش می­کنم.  سری تکان می­دهند. 

جوان به احمد می­گويد پدرت که زخمی شده حالش خوب است. احمد گل دست­هايش را روی زانوانش در حالی که کف دست­هايش رو به آسمان است مي­گذارد و با چشم­هايی که در يک لحظه به بلور اشک قاب گرفته شدند نگاهی مستأصل­آميز به ما می­اندازد، نگاهی به آنها و بغض آلود می­گويد پدرم! برای پدرم اتفاقی که نيفتاده؟ جوان خونسرد در حال که لبخندی کمرنگ بر لبانش نقش بسته می­پرسد چی شد؟

علاوه بر پدر احمد، خانم­اش هم زخمی شده بود و تيرهايی که احمد فکر کرده بود هوايی شليک شده­اند، پيکان سفيد رنگ او را که علاوه بر خانم و پدرش، دختر دوساله­اش کوثر خانم، عمو و زن عمويش حضور داشتند، نشانه رفته بودند. مجيد اينها را به ما گفته بود. ما همه می­دانستيم و از احمد پنهان کرده بوديم. 

حاج خداداد يک بار احمد را ديده بود کنار چشمه نشسته و عکس دختر بچه­ای را که از روی جلد بيسکوييت برداشته بود، به دست گرفته و گريه می­کند. من عکس را دست احمد ديده بودم ولی خبر نداشتم که بين اين عکس و احمد چه می­گذرد و چه گذشته. احمد اين عکس را در جيبش گذاشته بود و هميشه همراهش بود، می­گفت اين عکس خيلی شبيه دخترش است. 

به من هم می­گوید برادر تو به [آقای] احمدی نژاد نامه نوشته. سکوت می­کند. من هم چیزی نمی­گویم. ادامه می­دهد من با برادرت تماس گرفتم، -یک لحظه از ذهنم گذشت که تو شماره­ی برادر مرا از کجا آورده­ای؟- ولی گفت من ننوشته­ام. به او گفتم این نامه را همه­ی­ سایت­ها زده­اند تو می­گویی من ننوشتم؟ و سکوت می­کند. مجبور می­شوم بپرسم بالأخره قبول کرد یا نه؟ -بله! قبول کرد ولی می­گفت نامه­ی مرا تحریف کرده­اند. به او گفتم این کلک­ها قدیمی شده. در نهایت به او گفتم شما چند لحظه به جای این­که فکر کنی جواب حرف­های مرا بدهی اجازه بده من صحبت کنم. بعد که حرف­های مرا شنید حق را به من داد. پرسیدم حالا چه نوشته بود؟ من می­خواستم پرینتش را برایت بیاورم، یادم رفت، دوباره که آمدم می­آورم. تقاضای برخورد شدید با عاملان این قضیه، و اینکه نیروی انتظامی هم، با ما همکاری داشته و خواستار شناسایی و برخورد با آنها شده بود، همین­ها. او درباره­ی ما گروگان­ها هیچ حرفی از نامه­ی برادرم نقل نمی­کند. 

 

16. وبلاگ!

 فردا كه جوان مي­آيد از من می­پرسد تو وبلاگ داری؟ اينها از کجا فهميده­اند که من وبلاگ دارم. با اين حال پاسخ من مثبت است، می­پرسد در وبلاگت عليه عقايد ما که چيزي ننوشتی؟ در ذهنم مطالبی را که نوشته­ام مرور مي­کنم، می­گويم نه! چطور؟ سری تکان می­دهد و مي­گويد انگار چيزهايي بوده، مي­خواهم بپرسم مثلاً چه چيزهايي؟ که چيزیِ نمي­گويم و او هم ديگر چيزی نمی­پرسد. فکر می­کنم ماجرا خاتمه يافته که مولوی در اثنای بحث­هايش از من آدرس وبلاگم را می­پرسد. خودکار و دفترچه­ای را از جيب سمت چپش در مي­آورد و من به او آدرس را می­گويم. rezaL را می­نويسد. اما براي نوشتن بلاگفا مشکل دارد. خودم خودکار و قلم را از او می­گيرم وblogfa.com  را برايش می­نویسم. می­پرسد ايميل هم داری؟ آدرس ايميل را هم برايش می­نوِسم. اما اگر پسورد می­خواست خبری نبود. با تعجب نگاهی به من می­کند و نگاهی به کاغذی که  آدرس را روی آن نوشته­ام. باور نمی­کند به اين راحتی آن هم شخص خودم آدرس وبلاگ و ايميل­ام را برايش بنويسم. من هم از او می­پرسم شما چی؟ - ايميل دارم. آدرسش را از او می­پرسم اما نمی­نويسم، يادم نمانده. برای کم کردن حيرت او مجبور می­شوم به او يادآوری ­کنم که من اينجا اسير شما هستم. شما آدرس را چک کن. اگر اشتباه بود، که نيست با هم صحبت مي­کنيم. اگر من مطلبی را اشتباه نوشته باشم از شما عذر خواهی مي­کنم و خوشحال مي­شوم که شما درست­اش را به من بگوييد و من چيزه تازه­ای ياد بگيرم.

آنها که می­روند يکي از رفقا می پرسد رضا! گفتی چی داری؟ -وبلاگ. –ها همون، حالا چی هست؟ به او می­گويم. که حاج خداداد می­پرد وسط و دلسوزانه می­گويد چرا آدرس­اش را دادی؟  به او می­گويم چيزی ننوشتم. بعضی از مطالب و بلاگم در باره­ی توحيد است. او بعد از خواندن آنها بايد توضيح بدهد به چه مجوزی به ما مشرک می­گويد؟ حاج خداداد ابرويي بالا می اندازد و می­پرسد چطور؟ -يکي از مطالب وبلاگم درباره­ی اين است که خداوند همه جا هست، من اين اعتقاد را با مثالی از شهيد مطهری توضيح داده­ام. مطلب ديگر راجع به اين­که چرا خداوند علت ندارد؟ که حاج خداداد نفس راحتی می­کشد و می­گويد خوب! خيالم راحت شد.

چند روز بعد وقتی ما مشغول جابه­جايي اسلحه­ها و مهمات آنها که شامل نارنجک، آرپي جي، دوشيکا با سه پايه­اش، فشنگ کلاش و دوشيکا، يک اسلحه يازده­ تير که می­گفتند نشانه­گيری­اش بسيار دقيق است و مقداری لباس نيروی انتظامی و باطری ماشين و يکی دو جفت دستکش و ... هستيم که همه­ی آنها را از پاسگاهی  در نزديکی سراوان خلع سلاح کرده­ و همراه سربازها آورده بودند، و هنوز بر چسب نيروی انتظامی بر روی آنها خودنمايي می­کرد، يکي از آنها در راه از من می­پرسد مطهره چه کاره­ات می­شود؟ جوابی نداده­ام که بلند مي­گويد چی کار مي­کني؟ مواظب باش الان می افتد و می­رود به طرف رفيقم که من چون سه پايه­ی دوشيکا را به کمک احمد به پشت داشتم متوجه نشدم چه کسی بود. همين قدر کافی است تا من بفهمم آنها به وبلاگ من سر زده­اند. شب نزديک است و ما از جا به­ جايي مهمات خسته شده­ايم. خود راه  به تنهايي يک کوهپيمايي محسوب می­شود، چه برسد با بارهايی سنگين و طاقت فرسا.

سه مرتبه رفتيم و برگشتيم . از غار تا همان چشمه­ای که از آن به عنوان حمام استفاده می­کرديم. اگر چه گاهي تا چند هفته در حسرت ديدارش می­مانديم.

فردايش جوان می­آيد ولی حرفی از وبلاگ نمی­زند

. از او می­پرسم در وبلاگم مطلب اشتباهی که نبود. سری تکان می­دهد و می­گويد نه! –و به مطلب يکی از پست­های وبم اشاره می­کند؛ که من احساس می­کنم از آن خوشش آمده. مثل این­که فقط به وبلاگم سر نزده­اند بلکه از تمامش پرینت گرفته­اند. ادامه می­دهد اسم وبلاگت حکمت متعاليه بود؟ -بله. به او توضيح می­دهم اسم مکتب فلسفی صدرالمتألهين شيرازی حکمت متعاليه است. او هم می گويد بله! کار فيلسوف اين جور است که اول عقيده­ای را می­پذيرد و بعد از آن دفاع می­کند.فکر می­کردم پرس و جو در باره­ی وبلاگم تمام شده تا این­که یک روز یکی از نگهبان­ها بحثش را پیش کشید و در اثنای صحبتش گفت شکوفه چه کاره­ات می­شود؟ برادرزاده­ت؟ معلوم است نظرات وبلاگم را خوانده­اند، می­گویم شکوفه، نمی­شناسم. حدس می­زنم احتمالاً منظورش مطهره باشد، یا ویلاگ شراره­ها و شکوفه­ها، که متعلق به یکی از اساتید فلسفه است. می­گوید یعنی در فامیل شما همچون کسی نیست؟ -نه! تا زمانی که من ایران بودم نه، مگر اینکه تازه به دنیا آمده باشد. نمی­دانم چرا وقتی تا این حرف را می­گویم همه می­زنند زیر خنده. به او می­گویم می­شود پرینت وبلاگم را به من هم بدهید؟ کاش بودی و به ما پاسخ می­دادی. تا کی سلام بگوییم و جوابی نشنویم. برای چه می­خواهی؟ همین­ها را برایت نوشته­اند. بعد هم با بی­میلی می­گوید برایت می­آورم.

آنها چند بار دیگر هم به سراغ ما آمدند، اما نه پرینت نامه را آوردند و نه پرینت وبلاگ را. جوان هم به ما گفت محمد شاهبازی کشته شده است. با همین صیغه­ی مجهول. 

 

بعد از این­که خبر محمد شاهبازی را آوردند، نگران مجید بودم، اما او با موضوع خوب کنار آمد و یا حداقل من این طوری احساس کردم. یک شب که بحث محمد بود مجید به ما گفت من تا حالا برای محمد فاتحه نخوانده­ام. من باورم نمی­شود. یکی دیگر از رفقا هم می­گوید من هم تا می­خواهم برایش فاتحه بخوانم اسمش یادم می­رود. من هم مثل سایر دوستان به زنده بودن محمد امیدوار می­شوم.


تعداد مشاهده :2384 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب