به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow روایت نامه شهادتگاه تاسوکی به نقل از مجروحان و شاهدان عيني
 
روایت نامه شهادتگاه تاسوکی به نقل از مجروحان و شاهدان عيني چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki1   
30 مرداد 1386 ساعت 17:38

بخشی از روایت رویداد برگرفته از کتاب تازه نشر غربت خون بار (شهدای تاسوکی)

وقتی یکی از آنها به بلوچی گفت که برو چسب ها را بیاور یقین کردم که اشرار هستند از همین رو به دوستان – آقای علی پورشمسیان و محبعلی یوسفی «مسؤول حراست شرکت آب و فاضلاب استان» و آقای حسن نوری «فرماندار زاهدان»- گفتم موبایلم را روشن کردم چون صفحه ی موبایل من آبی بود بمحض روشن شدن ، یکی از آنان متوجه شد و با قنداق تفنگ به گردنم کوبید...

بعد از برگزاری یادواره شهیدان دولتی مقدم و شهدای سیستان ، میهمانان یادواره که به قصد قربه الی ا... آمده بودند، مهیای نماز مغرب و عشاء و دعای کمیل شدند تا پس از آن به دیار خویش باز گردند.

ساعت 20:45 شامگاه همان روز که تقویم 25اسفند 85 را نشان می داد جاده زابل – زاهدان آبستن حادثه ای تلخ و جانگداز بود.

مزدوران جیره خوار به خیال آنکه می توانند مسؤولان کلان نظام در استان ، از یادواره شهدای سیستان باز می گردند و می توانند با ترور آنان کلاه مزدوری و سرسپردگی را به چوب رخت«رامسفلد، رایس و بلر و بستر  و شارون»  بیاویزند ، از نقطه صفر مرزی در پناه وجود رمل و تپه ماهور و درخچه های گز که از موانع طبیعی به شمار می آیند وارد خاک ایران شده و در دوازده کلیومتری کیلومتری مرز ایران – افغانستان در محور زابل – زاهدان و در فاصله از چهاده کیلومتری پاسگاه تاسوکی ایجاد راه بندان می کنند و با لباس مبدل نیروی انتظامی و استتار چهره ، اقدام به توقف خودروهای عبوری می نمایند تا با هدف اسارت و ترور نیروهای دولتی و اندیشه بر پا کردن فتنه قومی ، مذهبی ، پاداش مزدوریشان را از استکبار بین الملل دریافت دارند.

بدین منظور خودروهای عبوری را متوقف نموده و با جداسازی زنان و مردان ، به تفکیک فارس و بلوچ و شیعه و سنی ، در مقابل چشمان زنان ، مادران سپید گیسو به فجیع ترین شکل ممکن به حدود 150متری جاده اصلی و در کناره خاکریز با بستن دست و چشم و دهان منتقل می کردند. آنها را به فاصله یک متر از یکدیگر قرار داده و رگبار می بستند. سپس با دوربین های فیلم برداری این صحنه کشتار جمعی را فیلم برداری می کردند.

این گروه شرور که نام «جندا...»را برگزیده و رهبر خویش را امیر المومنین می خواند چنان در جهل است که هنگام کشتار این مردم بیگناه «بسم ا...» گفته و در هنگام تیر خلاص با گفتن «ا... اکبر » از انجام این جنایت افتخار ابراز می نماید.
این قتل عام هولناک حدود یک ساعت به درازا کشید و به شهادت بیست و دو تن از محبان اهل بیتاعم از دانش آموز و روحانی و کارمند و دانشجو و خبرنگار و کاسب انجامید. شش زحمی و هفت تا دوازده تن اسیر بر جای نهاد و نام «شهادتگاه تاسوکی» برای همیشه تاریخ خواهد ماند.

در ادامه این کتاب شرح ماجرا از زبان شاهد (آقای غلامرضا راهداری)

آقای غلامرضا راهداری که با بیش از سه مدال عمیق زخم از حادثه تروریستی ، گردن آویز دارد معاون شعبه 2 اداره تامین اجتماعی زاهدان است که در جریان حادثه دلخراش از راه بندان زابل – زاهدان مورد اصابت هشت گلوله قرار گرفته و اولین مجروحی بوده که بعد از حادثه خود را به جاده رسانده می گوید: جهت شرکت در مراسم یادواره شهدا به همراه تعدادی از دوستان به زابل رفته بودیم پس از پایان یادواره شهدای سیستان به سمت زاهدان در حرکت بودیم در حد فاصل تاسوکی و شیله به تعدادی افراد ملبس به پوشش نظامی برخوردیم.ابتدا به اینکه تصور نیروی انتظامی برای حراست و ایجاد امنیت در محور مستقر شده باشد توقف نمودیم.

دیدیم دو نفر با لباس نیروی انتظامی و نور افکن دو طرف جاده را گرفته اند در همین اثنا بی سیم به صدا آمد که یاسر ، یاسر کارتهای شناسایی آنها را بگیرید و آنان را به پشت جاده هدایت کنید. آقای پورشمسیان – معاون حراست هلال احمر کشور – در پاسخ به سوال فردی که مشخصات ما را جویا شد کارت شناسایی خویش را به آنان ارائه داد. این عمل باعث شد تا همه ما را از خودرو پیاده و خودرو را به پایین جاده انتقال دهند. من قدری مشکوک شدم ، آنطرف جاده عده ای زن و بچه فریاد می زدندیکی می گفت شوهر من که نیروی انتظامی است و یکی دیگر می گفت برادرم بسیجی فعال است و .....

وقتی یکی از آنها به بلوچی گفت که برو چسب ها را بیاور یقین کردم که اشرار هستند از همین رو به دوستان – آقای علی پورشمسیان و محبعلی یوسفی «مسؤول حراست شرکت آب و فاضلاب استان» و آقای حسن نوری «فرماندار زاهدان»- گفتم موبایلم را روشن کردم چون صفحه ی موبایل من آبی بود بمحض روشن شدن ، یکی از آنان متوجه شد و با قنداق تفنگ به گردنم کوبید ، اما متوجه روشن شدن موبایل محبعلی یوسفی نشدند. در همین وقت گروه دیگری را نیز آوردند وقتی ما را به زمین انداختند سرم به سر فرد دیگری که قبلا به آنجا آورده بودند برخورد کرد؛ در همین حدود فردی به بلوچی گفت به من آب دهید من سرم را بالا کردم تا شاید از زیر چسب ها او را ببینم که یکی از اشرار با لگد به سرم کوبید و گفت سرت را پایین بیاور . می خواهیم فیلمبرداری کنیم ، از شغلهایمان می پرسیدند نوبت به من که رسید گفتم من معلم هستم.

در ادامه آقای حسن نوری می گوید که : در همین موقع از یکدیگر سوال کردند که آن سه نفر چه شدند؟ ما وقتی از ماشین پیاده شدیم کارتهایمان را داخل ماشین انداختیم و آنها پس از انتقال ماشین به پایین جاده کارتها را پیدا کرده بودند و متوجه شدند که ما مسؤول هستیم ، در آنجا دنبال ما می گشتند.

آقای راهدار می افزاید که در ازدحام ناله یکباره بوی آتش و باروت فضا را پر کرد ؛ پس از چند لحظه که سکوتی بر آن صحرا حکم فرما شد و احساس می شد که اشرار در سیاهی شب گریخته اند ، با انگشتم که بر اثر تماس اصابت گلوله چسب هایش باز شده بود چسب روی چشمانم را مقداری کنار زدم و آهسته و درد آلود یوسفی و پورشمسیان را صدا زدم جواب ندادند، صدایی آهسته به گوشم رسید که می گفت من زنده هستم بیا دستهایم را باز کن من نمی توانم پاهایم را تکان دهم –بعدا متوجه شدم که آقای نشرطی «معاون فرماندار» است – و در همین اوقات صدای محزون حسن نوری به گوشم رسید که می گفت : من زنده ام ولی سینه ام می سوزد ؛ اطرافم را که نگاه می کردم متوجه اجساد شدم که همانند گوسفند و بی رحمانه کشته شده بودند بعد از آن آقای حسن نوری با موبایل با دوستان در زابل تماس گرفت و موضوع را اطلاع داد. چون وضع من نسبت به دیگران بهتر بود خودم را به جاده رساندم آقای کول –همان پیرمردی که همراه ما بود و اشرار به او کار نداشتند به من کمک کرد و از مردم نیز می خواست که کمک کنند – پس از چندی اتوبوس ولویی که از زاهدان می آمد رسید و زخمی ها را سوار کرد و به سمت زابل راه افتاد ، در همین اثنا تازه ماشین دوکابین نیروی انتظامی با دو نفر سرباز از راه به صحنه رسیدند.

این پایان روایت نامه نیست همان طور که شهادت، پایان دمیدن گل سرخ نیست.
به علت اینکه این کتاب در اندک زمان به چاپ رسید ناگفته های بسیار باشد برای بعد ...
اللهم تقبل منا ............  

*اين گزارش بخشی از روایت فاجعه ي تاسوكي است، برگرفته از کتاب تازه نشر غربت خون بار (شهدای تاسوکی)


تعداد مشاهده :2596 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب