به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow در تاسوکی
 
در تاسوکی چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 22:11


ساعت از نه گذشته بود. معصومه کوچولوی سه ماهه خیلی گریه می کرد، نمی دانم چرا. زهرا (خواهرزاده ی کلاس اوّلیم ) روی پاهای من – در حالی که دستانم چون حلقه ای برگردنش بود- نشسته، به مادرش که کنارم مشغول صحبت با من بود گفته بود: چند ماه است دایی را ندیده ام می خواهم پیش دایی باشم و به قولی اذن گرفته بود. مسلم ، برادرزاده ام، سمت راست کنار عمه اش. دامادم و آقای راننده گرم صحبت. راننده می گفت: من تو خط کار نمی کنم، خانمم و بچّه ی کوچکم را فرستاده ام زابل، خانمم به من گفته تنها نیایی. معصومه همچنان گریه می کرد.
از دو راهی رد شده بودیم، جلوتر کمی شلوغ به نظرمی رسید، چند نفر با لباس نیروی انتظامی برای ماشین ها دست تکان می دادند، وُلوُی سفید رنگی سمت چپ جاده پارک بود و یک ماشین سواری سمت راست؛ که ما را مجبوربه ایستادن کرد. می ایستیم یکی از آنها لحظه ای اسلحه اش را طرف ما که در خودرد نشسته ایم می گیرد، خواهرم نگران به دامادم می گوید: تو پیاده نشوی! و ادامه می دهد، اینها مشکوک به نظر می رسند. آنها ازما کارت شناسایی می خواهند. خواهرم می گوید: اول کارت شناساییشان را ببنید. دامادم به همراه راننده پیاده می شود و می گوید: جناب شما که حافظ امنیت هستید به مأمورت یاد بده که اسلحه اش را طرف زن و بچّه ی مردم نگیرد. این حرف را خطاب به کسی می گوید که همان جوانک که اسلحه را طرف ما گرفته بود به او جناب سرهنگ ملا شاهی می گفت و بعد هم از این به ظاهر مأوران که نه پوتین دارند و نه درجه، کارت شناسایی می خواهد. آنها کارت شناسایی نشان نمی دهند که هیچ، کارت شناسایی داماد، برادر زاده و راننده را هم می گیرند. به جز من که پیاده نشده بودم.
اما آنها با تشر و داد و فریاد می گویند: ماشین را به خاکی ببرید، ماشین باید بازرسی شود،به گزارش داده اند. بروید توی خاکی –سمت چپ جاده کویر بود و نیز سمت راست– و اینها از ما می خواستند که ماشین را از جاده به خاکی ببریم. گفتیم: بچّه ی کوچک همراه ماست همین جا بازرسی کنید. نمی پذیرند. خواهرم با نگرانی دوباره می گوید: از کجا معلوم که اینها مأمور باشند. یکی از همان ها سوار ماشین شد، به او سلام دادم و خسته نباشید گفتم با بی حوصلگی سری جنباند، زهرا به او گفت این چه رفتاری که شما با ما دارین؟ بعد هم با لحن نازبچّه گانه اش گفت: «اگه پیاده بشم همه ی شما رو می کشم». و او در پاسخ یک بچّه ی کلاس اوّلی درآمد که تو مواظب خودت باش که کشته نشوی! او خودرو را از جاده به خاکی آورد و پیاده شد. خواهرم با تشر به زهرا گفت: مگه تو نمی فهمی که این ها از این حرف ها خوششان نمی آید، زهرا مظلومانه می گوید: خوب ببخشید، وبعد خواهرم رو به من می گوید: رضا! این چه حرفی بود که به بچّه گفت؟ می گویم: بنده ی خدا حتماً خسته بوده، شاید هم به او مرخصی نداده اند تا تعطیلات نوروز را پیش خانواده اش باشد، ناراحت است. برخورد او با خودم را هم همین  گونه توجیه می کنم. امّا در واقع این حرف را گفتم تا اندکی از نگرانی خواهرم کاسته شود و إلا من هم مشکوک شده بودم و وقتی این جوانک از ماشین پیاده شد شال محلًی اورا که بردوشش انداخته بود دیدم. بازهم منتظرماندیم، به راننده و داماد و برادرزاده ام گفتند: بروید جای ماشین! چند نفر دیگرهم آنجا بودند، به دنبال موبایل بودیم، نداشتند. ماشینهای دیگری هم آنجا بود؛ بدون سر نشین و هر چهار در کاملاً باز.
فقط من در ماشین بودم، کنار خواهرم و دو تا بچّه اش؛ البتّه بنا به توصیه ی دامادم. شب بود واگر چه ماه کامل، چیزی دیده نمی شد. ناگهان تیری شلیک شد.
طاقت نمی آورم و پیاده می شوم. فردی که لباس نظامی به تن دارد فریاد می زند: برو پایین، برو پایین. منظورش پایین جاده توی خاکی بود. تیر هوایی را هم، همو و در پاسخ بگو مگو و اعتراض کسی که بر سرش فریاد می زد، شلیک کرده بود. می شنوم که برادر زاده ام، مسلم، می گوید: اگر اینها مأمورند پس چرا هیچ ماشین پلیسی این اطراف دیده نمی شود؟ به اطراف نگاه می کنیم. راست می گوید. کم کم مطمئن می شویم مأمور نیستند. ازداماد و برادرزاده ام می پرسم: کارتاتون چی بود؟ دامادم می گوید: کارت دانشجوییم بود و مسلم: کارت ملی!
جوانی هراسان از راه می رسد و سراغ پدرش را از ما می گیرد. اطلاعی نداشتیم. پدرش پیش از او رسیده و پسر، که در ماشین دیگری بوده، کمی که جلوتر می رود متوجّه می شود پدرش نیست و اکنون به دنبال پدر آمده بود.
به اشاره دامادم دوباره کنار خواهرم داخل خودرو می نشینم اما همچنان منتظر و بیش از پیش نگران. دامادم و کسان دیگر را صدا می زنند، می روند. من هنوز نشسته بودم. حالا همان کسی که چراغ قوه به دست وسط جاده ایستاده بود و به ماشین ها ایست می داد در ماشین را باز کرد و لب جنباند: مگر نگفتم همه از ماشین پیاده شن؟ بدون این که حرفی بزنم پیاده می شوم. دیگر زهرا، خواهرزاده ام، روی پاهایم نبود. از وقتی مسلم پیاده شده بود او کنارم نشسته بود. کمی جلوتر به بقیه ملحق می شوم. ناگاه سلاح ها از هر سوی به سمت ما نشانه می رود: دست ها روی سرتان! راه بیفتید. همین کار را انجام می دهیم.
دامادم می گوید: بچّه کوچولوهمراه ماست؛ بچه ی سه ماهه. وقتی با بی توجهی سرد دارنده اسلحه ی گرم مواجه می شود با ناراحتی و عصبانیت می گوید: بچه ی کوچک که می فهمی یعنی چه؟ هنوز امیدی به رهایی زود هنگام در دلم جوانه نزده که جواب می شنود برو و الا ..... و ما همچنان می رویم.
صد متری از جاده دور نشده ایم که می گویند بایستیم و بر روی زمین بخوابیم. همین کار را انجام می دهیم؛ انگار چاره ای نیست. در حالی که هنوز هویت واقعی این دارندگان سلاح های گرم و پوشندگان لباس نیروی انتظامی بر ما روشن نیست، افتاده بر خاک، پچ پچ می کنیم که اینان کیستند و از ما چه می خواهند! در مقابل آنها که بیشتر از ما هراسناک به نظر می رسند با فریاد ما را به سکوت فرا می خوانند. از فرصت استفاده می کنم و به ساعتم نگاهی می کنم؛ بیست و یک و بیست و چهار دقیقه ی شامگاه پنج شنبه 25 اسفند 138۴. احساس می کنم کسی دوربین به دست از ما فیلم می گیرد. ناراحتم، اما اهمّیتی نمی دهم.پنج دقیقه ای نگذشته که ناگاه سکوت مرگبار می شکند. کسی سئوال و جواب می کند. گوش ها را تیز می کنم شاید جای مسلم و نعمت را بفهمم. با لحنی عصبی و کمی قلدرانه می پرسد: چه کاره ای؟ محصّل. نه صدای نعمت بود و نه صدای مسلم. دوباره مغرورانه می پرسد: محصّل چی؟ اولین باری است که چنین سئوالی می شنوم. گو این که موقعیت هم برای فهماندن مناسب و مساعد نبود. رفیق دیگرش با تمسخر می گوید: توسنّت سی، چهل سال است، می گویی محصّلم! وجوان افتاده برخاک محکم می گوید: متولد شصت و یکم، کارت شناسایی دارم.
چه کاره ای؟ دانشجو. این صدا، صدای نعمت بود. درست روبه روی من، البته با یک متری فاصله از سمت چپ. کت و شلوار پوشیده است، باور می کنید این کت و شلوارسرمه ای رنگ، همان کت و شلواری است که هشت سال پیش شب عروسیش پوشیده بود؟ - چرا باور نکنید، که فرمود: .... وملبسهم الإقتصاد - با پیراهنی به رنگ نیلی آسمان. مسلمان باید مرتب و منظم باشد. چه برسد به این که عزیزی بعد از ماهها از شهری دور در آستانه سال نو به میهمانی و مخصوصاً به دیدار مادرش برود. از او می گذرد. فکر کنم همه ی لباس هایش خاکی شده، مسلم را نفهمیدم. او نیز بعد از ماهها و در پایان سال به دیدار پدر و مادر شتافته بود. حتماً خیلی های دیگر هم مثل ما برای تعطیلات آخر سال عازم مسافرت بودند که اکنون گرفتار افراد مسلح ناشناخته ای شده بودند.
چه کاره ای؟ این بار نور چراغ قوه روی صورت من بود. اسلحه گرم آنان را بر بالای سرم احساس می کردم. گفتم: دانشجو. گفت: بلند شو! و من بر خاستم.


تعداد مشاهده :2237 | چاپ | ارسال

نظرات (1)
نظرات RSS
1. 28 خرداد 1388 ساعت 12:12
درود
سلام بر شهدای راه فضیلت
نوشته شده توسط فدایی اسلام (مهمان)

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب