به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow عبور از مرز
 
عبور از مرز چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 22:05


همان هایی که وسط جاده جلوی ماشین ها را می گرفتند اینجا بودند، با کسان دیگری که لباس محلی به تن داشتند. ظاهراً ایست و بازرسی جعلیشان را بعد از شلیک تیر هوایی جمع کرده اند. کمی مضطرب و هراسناک به نظر می رسند و فریاد می زنند. اینجا دیگر کسی فارسی حرف نمی زند. حالا زبانشان، مثل لباسشان محلی شده است.
از گوشه و کنار صدای ناله می آید، ناله هایی که از ضرب لگد و احتمالاً قنداق تفنگ برخواسته است. ماشین را نشانم می دهند. بی هیچ مقاومتی به طرف لنکروز به راه می افتم اما منتظر مشت و لگد و فحش و ناسزا و احیاناً قنداق تفنگی بر پشت یا روی سینه ام هستم: بی آن که از جرمم با خبر باشم. ناگاه صدای برخورد قنداق اسلحه ای را بر پشت کسی احساس می کنم. رسیده ام کنار خودرو. عقب لنکروز جایی برای نشستن نبود. قبلاً پر شده بود از لباس و اسلحه و چند کارتون کمپوت گیلاس و پتو و یک یا دو تا شصت لیتری که یا آب داشت و یا بنزین و جوانی به صورت افتاده بر روی این همه. او را قبل از من آورده اند، صورت استخوانی تراشیده ا ش کمی خون آلود است. پس تنها نیستم.
دو نفر تلاش می کنند جوان دیگری را عقب لنکروز سوار کنند، اما نمی توانند. نفر سومی را به کمک فرا می خوانند، پیراهن سفیدش پاره و چند تا از دگمه هایش کنده می شود اما جوان، که تا حدودی میان سال نشان می دهد، مقاومت می کند. قنداق تفنگ را هم بر پشت او نواخته بودند. نگاهی به او می اندازم. فریاد می زند و ناله می کند. لابه لای فریادش نام کسی را می برد: احتمالاً نام پسرش را. با التماس می گوید محمدم کنار جاده است، محمدم.... تقریباً قد بلندی دارد، قوی هیکل، با اندامی ورزیده، نه زیاد چاق و نه زیاد لاغر، با صورتی تراشیده و سبیلهایی پرپشت. چشمهایش را بسته اند و نیز دست هایش را از پشت. او وقتی متوجه جوان کف لنکروز می شود ناگاه دست از مقاومت بر می دارد و خودش سوار می شود.
وقتی من می خواهم سوار شوم کسی کاپشنم را میگیرد و بالا می کشد و احتمالاً در پی اسلحه. در همین لحظه عینکم می افتد. خاطرم نیست چرا. عینکم را می خواهم که یکی از آنها عینک را سالم تحویل می دهد. به زحمت جایی برا ی نشستن پیدا می کنم اما چهار زانو و راحت می نشینم. تازه متوجه چشمان باز و دست های گشوده ی من می شوند. ابتدا با پارچه دست هایم را از پشت محکم می بندند و بعد هم چشم هایم را.
تصمیم گرفته ام مقاومت کنم امّا نمی دانم در برابر چه؟ لابد در برابر هرچه آنها تقاضا داشتند و در توان تو بود، این جواب خودم را می پذیرم. مشغول خط و نشان کشیدن بین خود و خدایم هستم که کسی می پرسد:
چه کاره ای؟
دانشجو.
دانشجوی چه رشته ای؟
می خواهم تصوری الهی گونه از خودم در نظر آنها بسازم تا شاید راحت تر مقاومت کنم. برای همین به جای فلسفه می گویم: الهیّات.
- تازه دانشگاه قبول شده بودم. هر کسی می پرسید چه رشته ای؟ بادی به غب غب می انداختم و پر طمطراق می گفتم: فلسفه. امّا چند وقتی که گذشت سر عقل آمدم و به همان الهیّات اکتفا می کردم. بعد اگر طرف گرایشم را هم می خواست، متواضعانه و آرام می گفتم فلسفه. - می گوید: الهیّات یا کفریّات؟ پس اینها خدا و پیغمبر هم می شناسند. با خودم می گویم رضا خراب کردی! انگار همان فلسفه را می گفتی بهتر بود.
ماشین راه می افتد و کمی به جلو می رود. صدای تیر می شنوم. به پندارم تیرها هوایی است. لنکروز چراغ خاموش در کویر تاسوکی به حرکت خود ادامه می دهد. چند نفرشان در حین حرکت سوار می شوند. نفس، نفس، میزنند. یکی الله اکبر می گوید. دیگری ربنا تقبّل منّا. فکر می کنم مسخره می کنند. اما وقتی کناریم شروع می کند به خواندن قرآن، آن هم سوره های ناس و فلق و فیل را کمی مردد می شوم.
جایم واقعاً تنگ است، امّا حرفی نمی زنم و شکایتی نمی کنم. به که باید چیزی گفت و از که و به نزد که باید شکایت برد. یکی از آنها روی زانوهای من نشسته است. استخوان هایم تیر می کشند، دوستش به او می گوید: بالش خوبی داری و او چیزی می گوید که من متوجه نمی شوم.
کمی خوشحالم؛ خوشحال از این که به جای نعمت و مسلم مرا انتخاب کرده اند. گمان می کردم الان آنها نگران برگشته اند نزد خواهرم، آن گاه به پلیس خبر می دهند، و بعد هم می روند کنار تلفن، منتظر تماس من می شوند.
خودروها از یکی بیشتر است، نمی دانم چه تعداد. لنکروز هر از چندی متوقف می شود و این ناشناسان آدم ربا پیاده می شوند. به گمانم ماشین در ریگزار فرو می رفت و اینان پیاده می شدند تا خودرو را نجات دهند.
تا صبح نخوابیدم. حسابی کوفته و کوبیده شده ام؛ مخصوصاً وقتی خودرو با سرعت از پستی ها و بلندی های کویر عبور می کرد، می رفتم هوا و کوبیده می شدم به خرت و پرتهای کف ماشین. خودم را محکم گرفته ام که نیفتم.
برای نماز صبح می ایستیم. من هم می خواهم نماز بخوانم. درخواستم را با آنها در میان می گذارم. با خونسردی می گوید باید بپرسم. چند دقیقه ای نگذشته که بر می گردد و می پرسد کی می خواست نماز بخونه؟ من! پیاده شو! پیاده می شوم. دست هایم را باز نمی کنید؟ نه! چشم هایم را؟ نه! قبله کدام طرف است؟ شانه هایم را به سمتی می گرداند. تیمم می زنم؛ با دست های بسته. بین راه دست هایم را از جلو بسته اند. الله اکبر. به نماز ایستاده ام. امیدوارم قبله را درست به من نشان داده باشد. زود باش! رکعت دوم نمازم. کسی با عصبانیت فریاد میزند: این چرا آمده پایین؟ کی گفته بیاد پایین؟ رفیقش با خنده ای که بوی تمسخر می داد، پاسخ می دهد: نماز میخواند. و جواب می شنود: این که نمازش قبول نیست. الله اکبر. نمازم را تمام می کنم.
- با خودم می گویم در کربلا به ابا عبدالله الحسین(ع) گفتند نمازت قبول نیست. تو که محلّی از اعراب نداری. امام سجّاد(ع) بعد از اسارت با ناراحتی به حضرت زینب(س) می فرماید: عمّه جان! گویی اینان ما را مسلمان نمی دانند. بگذار عاشق رنگی از معشوق بگیرد. به امامِ رضا گفته اند، به خود رضا هم بگویند. مهمّ نیست. و به رسم معهود سجده ی شکر به جا می آورم. –
سوار می شوم. راه می افتیم. نمی دانم به کجا. سکوت غیر عادی که بر فضا حاکم بود، همچنان ادامه دارد، کسی حرفی نمی زند. فقط صدای ناله های همدردانم جانم را می خراشد و قلبم را به آتش می کشد. کاش می توانستم بر دردشان مرهمی بگذارم.
نمی دانم چه وقت است که این سکوت همراه با هراس آنان می شکند و من همان دم احساس می کنم که از مرز ایران گذشتیم. خیال من هم به نحوی راحت می شود. خدا را شکر که ربوده شدن و حرکت ما تا دم صبح مزاحمت و درد سری برای کسی ایجاد نکرد. نه تنها ربوده شدن ما، که حضور این ناشناسان مسلّح، با ایست بازرسی ساختگیشان آن هم با لباس حافظان امنیت شهروندان این مرز و بوم و در میانه ی جاده ای که از دو سوی به پاسگاه ختم می شود هم برای کسی ملالی ایجاد نکرده است. الحمدلله!
دو نفر هم دردم، که آنها نیز چون من از کنار نزدیکانشان ربوده شده اند، بی تابی می کنند و من به آنها حق می دهم، اگر چه خودم آرام و ساکتم اما آرام زیر لب زیارت آل یاسین را می خوانم‌؛ به عنوان تعقیبات نماز. «سلامٌ علی آل یاسین. السّلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیّ آیاته. السّلام علیک یا باب الله و دیّان دینه ....» به فراز «وأنّ الموت حقّ» که می رسم آرام می گیرم، چرا که "مرگ" حق است و دیر یا زود باید رفت. "مرگ " برگ ریزانی است که منتظر پاییز نمی ماند، گاهی در بهار می آید، در بهار جوانی و نوجوانی. گاهی در تابستان میانسالی و گاهی در پاییز و زمستان پیری و ناتوانی. و چه زیبا است مرگ "شهید".


تعداد مشاهده :1985 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب