به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow در دخمه
 
در دخمه چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 22:00


دو همسفرم، در گوشه اتاق خزیده اند و کنار آن دو همان کسی که دست بند به دست دارد. بنده ی خدا خیلی ناراحت به نظر می رسد. شانه به شانه ی او جوان خوش پوش با ریش مرتب و موهایی که به بالا شانه زده شده اند که البته حالا به هم ریخته اند. بعد هم همان مردی که کمی آرام به نظر می رسید. من همراه نفر هفتم که می گوید درجه دار است کنار هم، گوشه ی دیگر اتاق رو به روی دو برادر. در وسط هم، ورودی اتاقک دخمه مانند. رو به رو و در آن سوی اتاق هم انباری است. طول اتاق ده متر و عرضش شش متری می شود. البته منهای دو اتاقک.
دنیا را آب ببرد رضا را غم نماز. در اتاقک دخمه مانند تاریک، که مثلا نًقش حمام را ایفا می کند، وضو می گیرم. بانکه ی آب را هم همان جا گذاشته اند. می آیم بیرون. موهایم را مرتب می کنم. همراهان طوری نگاهم می کنند که گویی اگر با هم آشنا می بودیم می گفتند انگار آقا آمده میهمانی! کسی می گوید کاش از ما دو برادر یکی را بکشند و دیگری را آزاد کنند. نگاه می کنم. دو هم سفر هم دردم، برادرند! واقعا ًدل آزار است. کاپشنم را کف سرد و سیمانی و خاک آلود اتاق پهن می کنم و نماز می خوانم.
بعد از نماز، در چند باري باز می شود و کیسه خواب هایی به داخل پرت می شود. هر کداممان یکی بر می داریم. دراز مي کشم. کفش هایم را گذاشته ام زیر سرم و همان پارچه ای که دست ها و چشم هایم را با آن بسته بودند انداخته ام روی کفشهایم. از کاپشن هم به جای پتو استفاده می کنم. همراهان هم مشغول نماز می شوند. اولین کسی که نماز می خواند همان نفر آخری است که کمی آرام به نظر می رسید. بعد از نماز کنار من دراز می کشد. نگاهی به او می اندازم باید در دامن مادری مومن باليده باشد می گویم که مادر شما مذهبی هست؟ و او با اشاره ی سر تأیید می کند.
هوا کمی سرد است. دو تایی کیسه خواب را می کشیم روی سرمان. خدایا چه بر سرمان خواهد آمد؟ می شنوم که کناریم با لحنی مظلومانه به سان قیافه اش می گوید: امام کاظم هم زندان بوده و خطاب به من می پرسد: امام سجاد هم زندانی بوده؟ می گویم: بله امام سجاد هم اسیر بوده و حضرت امام باقر هم در همان دوران طفولیت جزو اسرای کربلا بوده است. با تعجب می پرسد: امام باقر هم بوده؟ متعجبم که امکان دارد کسی نفهمد امام باقر هم در کربلا حضور داشته اند. می خوابم. یادم می آید که خواب هم دیدم. هر چند زیاد طول نکشید.
حدود ساعت چهار در باز می شود و علی وارد می شود. سفره آورده؛ همراه دو کاسه آب گوشت که فکر کنم گوشت نداشت. غذا، کم به نظر می رسد ولی در پایان اضافه هم می آید. کسی را اشتهایی نیست. تازه می فهمم علت آن ترس است. علی، کمی رو به ما حرف می زند. گویی دو برادر با او از من آشناترند. هر چند هر دو یک زمان او را دیده ایم. کمی با او گرم می گیرند. می فهمم که دو برادر مغازه فرش فروشی دارند. به قول خودشان شخصی هستند. او می خواهد برود اما با اصرار برادر بزرگ چند لحظه ای درنگ می کند و دوباره به صحبت با آنان مشغول می شود. وقتی می خواهد برود هنوز به در اتاق نرسیده که برادر بزرگ می پرسد با کسانی که دراز کشیده بودند روی خاکها چه کردید؟ به آرامی و با خونسردی تمام جواب می دهد: «کشتیمشان!» بعد هم لبخند می زند! و می گوید: ما این جا دروغ نداریم. و در را می بندد و می رود. ما می مانیم و حرف او. شاید خواسته باشند ما را بترساند! شاید راست گفته باشد! کسی چیزی ندیده؟ شاید... هزار چیز به ذهن می رسد و هر کسی چیزی می گوید.
خدایا! یعنی می شود که انسانی خون انسانی بی پناه و مظلوم را بر زمین بریزد و قلبی لطیف و مهربان را خاموش کند و بعد هم لبخند بزند؟
خدایا! نعمت ... مسلم ... و خواهرم چه شده اند؟ چه کرده اند؟ آن هم با دو بچه ی کوچک؟
آخر به چه جرمی؟ مگر می شود؟ خودم را تسلیم اراده ی معبودم کرده ام. رضا را ادعای مقام رضا نیست. از خدا ميخواهم که مرا راضی و مطمئن به قضا و قدرش کند.
هنوز نمی دانیم اینان کیستند. علی، که با خونسردی خبر ناگوار کشتن شماری از انسان های بی گناه را به ما داد، گفته که رئیسشان به زودی می آید تا با ما صحبت کند.
کلید دست بند همراه ما پیدا نشده و دستان او همچنان بسته مانده. همه ساکتیم. باید این سکوت بشکند و کسی چیزی بگوید. رو به حاج خداداد، که برادر بزرگ خدابخش است، کرده و می پرسم: حالا کجا مغازه فرش فروشی داری؟ دقیق آدرس می دهد. با لبخند به او می گویم اگربعد از ازدواجم بیام مغازه ات برای خونم فرش بخرم گرون که حساب نمی کنی؟ یک لحظه با چشم هایم لبان دوستان را مرورمی کنم تقریبا ًهمه لبخندی می زنند. از همه بیشتر و با صدای بلند جوان شیک پوش می خندد. خودش غنیمتی است. حاج خداداد با لبخند جواب می دهد حالا شما اجازه بده از اینجا سالم بیرون برویم. با اصرار می گویم جواب من چی شد آقا جون؟ او هم به ناچار می گوید: چشم! در خدمتیم. می گویم حالا شد. کمی حرف می زنیم. مخصوصاً در باره حرف علی. رفیق ما که دست بند به دست دارد به همسر و دختر کوچکش فکر می کند و نمی تواند پنهان کند و به ما نگوید. کناری او نگران فرزند خواهرش است. می گوید: خواهر زاده اش کلاس دوم دبیرستان است. حاج خداداد با هیجان می پرسد: او را هم از ماشین پیاده کردند؟ جوان با افسردگی انگشتانش را لای موهایش فرو می کند و با ناراحتی سرش را به نشانه ی پاسخ مثبت تکان می دهد. دعا می کنیم برای او اتفاقی نیفتاده باشد.
هوا تاریک شده. نمازی خوانده و نخوانده و شامی خورده و نخورده، می آیند که بخوابید. این چند نفر هم حرف های علی تأیید و تکرار و اضافه می کنند که برخی هم زخمی شده اند. با خودم می گویم ان شاءالله نعمت و مسلم زخمی شده اند. نمی دانم. هر چند امید وارم درست نباشد. همان جا که هستیم پاهایمان را به پای کناری با هم می بندند و دست ها را هم از پشت. دست و پای مرا که می بندد، می گوید: سنت رسول الله است که اسیر را می بسته. لحظه ای فکر می کنم، به ذهنم نمی آید که پیامبر دست و پای کسی را بسته باشد. انکار آمیز می گویم: کجا پیامبر دست کسی را بسته؟ با اخم نگاهم می کند و با چهره ای عصبانی می گوید: یعنی می گویی نمی بسته؟ من هم به خاطر این که به جرم مخالفت با سنت رسول الله متهم نشوم با دست پاچگی می گویم: می بسته! بله مي بسته! و به آرامی ادامه می دهم ولی نه به این محکمی. حال آن که معتقدم رسالت حضرت رسول باز کردن غل و زنجیر از دست و پای فکر و روح بشر بوده است؛ «لیضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم» نه بستن و به زنجیر کشیدن. یاد فیلم محمد رسول الله مي افتم؛ در مدینه قبل از جنگ بدر حضرت حمزه خطاب به پیامبر، که می خواهد رضایت ایشان را برای جنگ با مکیان، که اموال مسلمانان را مصادره کرده اند، جلب کند، یکی از جملات ایشان که برا ی من جالب بود این بود که:... می دانیم شما از شمشیر بدتان می آید و... بعد آیاتی نازل می شود و به مسلمانان اجازه ی جهاد داده می شود. پس از جنگ مسلمین، کفار را به بند می کشند. این بار حضرت حمزه از سوی پیامبر پیغام می آورد که پیامبر می فرمایند: اسیران را بند بگشایید. مسلمانان اعتراض می کنند که این ها ما را شکنجه کرده و بر زنان و مردان ما رحم نکرده ا ند.... که حضرت حمزه می فرماید: سخن، همان است. احتمالاً این بنده ی خدا این فیلم را ندیده است. ناگفته نماند که در اسلام نه جنگ اصالت دارد و نه صلح. در اسلام تکلیف - آن هم به قدر مقدور- اصالت دارد. هر که بامش بیش برفش بیش تر.
خودمانیم. با دست و پای باز خوابیدن نعمتی است. تنها لامپ مهتابی اتاق روشن است. کاش آن هم خاموش بود. نیم ساعتی نشده که احساس می کنم حسابی کتفم کوفته شده است. با زحمت خودم را به این پهلو برمی گردانم. تازه می فهمم غلط زدن در خواب هم نعمتی بوده و ما خبر نداشته ایم. پس از چندی بیدار می شوم. فکر می کنم نزدیک صبح است. با تلاش فراوان ساعت را نگاه می کنم. یک نصفه شب را نشان می دهد. حاج خداداد نشسته و تکیه زده به دیوار. می پرسم: نخوابیدی؟ با ناراحتی به دست های بسته اش اشاره ای می کند و با تلخی می گوید: این طوری! معلوم می شود دوستان همه بیدارند و فقط دراز کشیده اند. نگهبان می آید و از همان پشت در تذکر می دهد. امشب چقدر طولانی شده، انگار نمی خواهد تمام شود.
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
بالاخره صدای اذان به زحمت شنیده می شود. بلند می شویم. منتظریم بیایند دست هایمان را باز کنند. همان کسی که دیشب نگهبانی می داده می آید. نماز که می خوانیم بدمان نمی آید خوابیدن با دستانی که از جلو بسته شده اند را تجربه کنیم. از دیشب بهتر است.
صبحِ سرد و ابری سه روز مانده به عید است. وقتی علی به عنوان صبحانه چای و نان می آورد، الان یادم نیست که شکر هم بود یا نه. حاج خداداد از او می پرسد: رئیستان امروز می آید؟ او هم با سر اشاره می کند و با تردید می گوید: می آید. می رود و در را هم می بندد. یکی از رفقا می گوید در که بسته می شود نفسم بند می آید. احساس خفگی می کنم. بقیه هم می گویند: ما هم همین طور. با لحن آن بنده خدا در آن فیلم در می آیم که: «درست است که درهای زندان به روی شما بسته است، اما درهای رحمت الهی که باز است.» دوباره همه می زنند زیر خنده. محمد می گوید بی خود نیست که به تو می گویند روحانی هستی. یاد حرف برادرم می افتم که گفته بود رضا همه چیز را به شوخی می گیرد. اگر حرف او درست باشد این بار مرگ را هم به سخره گرفته ام. زندگی جدی است، اما مرگ جدی تر است؛ چرا که ما برای ابد خلق شده ایم برای ابد؛ خلقتم للبقاء. تصمیم گرفته ام نگریم. حتی در تنهایی. حتی یواشکی زیر کیسه خواب.
شنبه هم گذشت. امروز، سرکرده گروه، می آید. جوان لاغر اندام بیست و چند ساله ای همراه چندین نفر اسلحه به دست صورت پوشیده وارد می شود. برخی صورت هایشان باز است. فرشی هم آورده اند. فرش را پرت می کنند داخل اتاق و همان جوان می گوید تصور کنید اگر شما به جای ما می بودید چه می کردید؟ فرش را پهن می کنیم.
ما به جای شما؟ چه ربطی دارد؟ البته شاید چون او برهانی قاطع به نام اسلحه دارد، حق هم با اوست!
برای باز جویی آمده. یک پلاستیک در دست دارد که کارت شناسایی و کاغذهایی که از اسرای جنگی! گرفته در آن قرار دارد. می نشیند. افرادش، برخی ایستاده و برخی دیگر به صورت نیم دایره نشسته اند. او در سمت چپ این نیم دایره یکی مانده به آخر قرار گرفته است. می گوید این جا اران نیست کسی به خاطر حرف زدن با شما کاری ندارد هر چه خواستید بگویید، آزاد هستید. وباز جویی را شروع می کند.


تعداد مشاهده :1963 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب