به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow مرغابی از آب نمی ترسد
 
مرغابی از آب نمی ترسد چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 21:59


ساعت از یک گذشته است که او بلند می شود و ما هم. جوان به سه نفری که امان داده می گوید: حتی اگر من کشته هم شدم کسی با شما کاری ندارد. آقای... از فرصت استفاده می کند و خودش را به او می رساند و به آرامی می گوید: تجدید نظر نمی کنید؟ که او هم زمان با تکان دادن سر، جواب می دهد: نه! و می رود.
به نماز می ایستم. به نماز ظهر. سلام نماز را که می دهم به تعقیبات مشغول می شوم. صدای جوانی را می شنوم که داد سخن در داده. نگاهی به او می اندازم دم ِ در، سر دو پا نشسته است. می گوید: شما از عقاید خودتان خبر ندارید. شما باید تحقیق کنید. چه عذری در پیشگاه خداوند خواهید داشت؟ این که «هر چه روحانیون گفته اند ما پذیرفته ایم.» این سخن را خداوند از شما قبول نخواهد کرد. حالا من بعضی از عقایدتان را می گویم، تا بفهمید چه عقایدی دارید! شما قائل به تحریف قرآن هستید. بنای مذهب شما بر تقیه و کتمان است. این کتاب های شما مثلا ًبحارالانوار پر از مزخرفات است.
ما و عده ای دیگر از آنها، ساکتیم و گوش می دهیم. دو هزار حدیث در بحارالانوار وجود دارد که می گوید: قرآن تحریف شده است. دو هزار حدیث! کسی که قائل به تحریف قرآن باشد کافر است. شما کی می خواهید اینها را بفهمید؟ در اصول کافی حدیثی است که می گوید: قرآن هفده هزار آیه دارد و حضرت مهدی آن را با خود خواهد آورد. ما تا زمان ظهور حضرت مهدی چه کنیم؟ یکی از دوستان می گوید: ما که تا الان خبر نداشتیم. جوان موهای بلندش را از پیشانیش کنار می زند و ادامه می دهد: بله! به شما که نمی گویند. حالا که خداوند خواسته و شما به اینجا آمده اید قدر بدانید.
هر چند تصمیم گرفته بودم حرفی نزنم با این همه دخالت می کنم. می پرسم: معنای لغوی «بحارالانوار» یعنی چه؟ نمی داند. از کسی که معنای لغوی کتابی را نمی داند نباید انتظار داشت، از کتاب "الفرقان" خبر داشته باشد. الفرقان کتابی است که در عصر اخیر، به دست نویسنده ی مصری، محمد محمد عبداللطیف معروف به ابن الخطیب، از علمای معروف مصر، نوشته شده است. نویسنده ی این کتاب معتقد است علاوه بر تغییرات و تحریفاتی که پیش از خلیفه ی سوم در قرآن رخ داده پس از آن نیز در دوازده جای قرآن تغییرات اساسی رخ داده است. در این کتاب بسیاری از باورهایی که تأیید کننده ی تحریف قرآن است به صرف این که در صحاح ستة آمده، صحیح دانسته شده است. البته مردم علیه این کتاب شوریدند و دانشگاه الازهر از دولت تقاضای مصادره ی این کتاب را کرد. تقریباً همان برخوردی که با محدث نوری، که درباره ی تحریف قرآن کتاب در عالم تشیع کتاب نوشته بود، شد.
می پرسم: شما بحارالانوار را مطالعه کرده ای؟ - نه! می گویم: مگر قرآن نمی فرماید: «فبشرعباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه؟» شما کتابی را که نخوانده ای چطور رد می کنی؟ از سویی شما که معنای کتاب را نمی دانی چگونه در باره ی یک مذهب نظر می دهی؟ ما قائل به تحریف قرآن نیستیم.
بعد هم حسّ دانشجویی ام گل می کند و به او یک کتاب معرفی می کنم؛ الغدیر را. از او می پرسم اسم علامه ی امینی را شنیده ای؟ به پندارم این بار پاسخ او مثبت است، که باز جواب منفی می شنوم. به او توضيح مي دهم علامه امینی نویسنده ی کتاب   لغدیر است. الغدیر، کتابی است به زبان عربی در یازده جلد، که در بیست جلد به فارسی ترجمه شده. علامه این کتاب را در طول چهل سال از ده هزار جلد از کتابهای معتبر اهل سنت جمع آوری کرده. شما اگر مي خواهي راجع به شيعه و سني مطالعه كني، الغدیر کتاب خوبی است.
سپس ادامه می دهم: کتابمان یکی است، قبله مان یکی است، خدایمان یکی است، پیامبرمان یکی است. حالا در برخی موارد جزئی هم اختلافاتی داریم. تازه شما باید این احادیثی که از کتاب های ما نقل می کنی، به ما نشان دهی. او می گوید: تو این حرف را می زنی چون می دانی که من این جا کتاب ندارم. تو تقیه می کنی! سری به علامت نفی تکان می دهد و می گوید: موارد اختلافی ما اصلاً هم جزئی نیست.
شخص دیگری که کنار او مثل بقیه تا حالا ساکت نشسته بود رو به من می گوید: همین شماها هستید که مردم را گمراه می کنید! جوان با اشاره ای او را ساکت مي كند و به کسی که دم در ایستاده می گوید برود چند کتابی که آدرسشان را داد بیاورد. کتابی را باز می کند و شروع می کند به خواندن. همان حدیثی را که مدعی بود در اصول کافی است و...
به یکی از رفقا که کنارم نشسته اشاره می کنم بلند شو اجازه بگیر برای نماز خواندن. متوجه نمی شود با زحمت به اومی فهمانم. بعد هم که می فهمد به من نگاه می کند. او از روی کتاب پیروزمندانه می خواند و می پندارد هر چه در این کتاب نوشته درست است. بعد کتاب ها را جلوی من می گذارد که می توانی این ها را بخوانی. کتاب ها را بر می دارم و ورقی می زنم و به او بر می گردانم. می گویم: قرآن می خواهم، به من قرآن بدهید. کتاب ها را برمی دارد و با ابرو به سقف اشاره می کند و می گوید: بعد زنجیر (یا طناب، دقیق خاطرم نیست) می آورم و آویزانت می کنم. به آرامی به او می گویم: مرغابی از آب نمی ترسد. متعجب به من نگاه می کند، و می پرسد: چی؟ و دوباره همان جمله ی قبل را می شنود.
می پرسد: در جیب هایت چی داری؟ می گویم چیزی ندارم. تا حالا دو بار جیب هایم را گشته اید، دستور می دهد جیب هایم را بازرسی کنند. این بار دستمال و عطرم می ماند. خودکار مشکیم را بر می دارند. حیف شد! بعد هم در را می بندند و می روند.
آنها که می روند، دوستان لب به سخن می گشایند و تا می توانند مرا راهنمایی و نصیحت می کنند. بالاخره همه شان از من بزرگ ترند و به قول معروف چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده اند. یکی از دوستان می گوید: تو که حرف می زدی من می ترسیدم. کسی دیگر هم می گوید خوب بحث نکن که مجبور شوی به بقیه اشاره کنی، بحث را به هم بزنند. یکی دیگر از همراهان طوری که فقط خودم بشنوم با صدایی آهسته در حالی که با ابرو به هم دردانم اشاره می کند، می گوید: به اینها این جوری نگاه نکن؛ مشکلی پیش بیاید تنهایت می گذارند. به خودم می گویم: مهم نیست تا بوده همین بوده اما:«لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلة اهله» این مهم است.
دوستان، کم کم برای نماز آماده می شوند. بعد از نماز حدود ساعت 3 در باز و علی وارد می شود. بی مقدمه رو به من می گوید: من از کسی که از عقیده اش دفاع می کند خوشم می آید. به او می گویم اما رفقا می گویند حرف نزن. چیزی نمی گوید. فقط نگاهی معنادار به دوستان می اندازد و می گوید برخی به جای این که بحث منطقی بکنند توهین می کنند. به او می گویم من با توهین مخالفم.
حاج خداداد می پرسد: کار ما تا کی طول می کشد؟ -درست می شود، زیاد طول نمی کشد. موقع سربازها که 35روز طول کشید. سربازها هم دست شما بودند؟ -بله! انگار یکی از آنها کشته شد. -بله! فرمانده شان، نامجو! برای چی؟ -خودش را چند روزی زد به مریضی، بعد هم فرار کرد. بین راه پشت سنگی پنهان می شود، چند بار او را صدا می زنند ولی جواب نمی دهد، وقتی به همان جایی که احتمال می دانند که او پنهان شده تیر اندازی می کنند زخمی می شود. اگر فرار نمی کرد زنده می ماند؟ -بله! ما با او محترمانه رفتار می کردیم. بعد هم چون دوا و دکتر نداشتیم او را کشتیم. اینجا دکتر تیر خلاصی است. فکر کنم آن لحظه در دلمان همه دعا کردیم که خدا کند مریض نشویم.
دوباره رو به من می گوید: خودت را آماده کن! فردا کسی می آید که با تو بحث کند حاج آقا! -من روحانی نیستم. کارت دانشجویی ام که دست شماست. کارت بسیجی که داری؟ -نه دو تا کارت دارم یکی کارت دانشجویی است، یکی هم کارت سلف. که نشانی می دهد همان کارت کوچولو! -بله! همان کارت کوچولوی زرد رنگ. من می پرسم. -حتماً بپرس. -حالا کی هست؟ فردا می فهمی. او که می رود دوستان دوباره دلسوزانه راهنمایی ام می کنند که حرف نزن! نکند فردا با کسی که می آید بحث کنی. بعد هم می گویند: چرا به او گفتی که ما به تو گفته ایم حرف نزن؟ می گویم: نگفتید؟ و آنها جسورانه پاسخ می دهند: ما گفتیم، اما تو نباید به او می گفتی. -سرم را می اندازم پایین و به آرامی می گویم: باشد؛ دوباره نمی گویم.
این بار که علی می آید و غذا می آورد، تند تند شعری را هم برای ما می خواند. فکر کنم شعر از مولوی بود. بیت آخرش یادم مانده:
روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست
کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست
من هم در جواب شعر او که نفهمیدم معنایش را می دانست یا نه خواندم:
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
چه چه و به به دوستان شعر را بدرقه می کند. تقریباً تا شب دوستان در گوشم می خوانند که مبادا با کسی که فردا قرار است بیاید بحث کنی. شب که در باز می شود، چند نفر وارد می شوند. یکی شان که قبلاً او را در جاده دیده بودیم با خنده رو به شاهبازی می گوید: چطوری همکار؟ یادت هست وقتی از تو پرسیدم: چه کاره ای؟ گفتی از همکارها هستم. تو کجا همکار ما هستی؟ و می زند زیر خنده.
دو باره بحث سربازها پیش کشیده می شود. همو می گوید: ما هم اینجا یک بهشت زهرا داریم؛ نامجو را هم همانجا دفن کرده ایم. هراتی از ماشینش که با آن از زابل به زاهدان مسافر می برده می پرسد. او با خنده می گوید: سوزاندیمش با شش تا ماشین دیگر! اما خنده ی او امید امیر را زنده نگه می دارد که شاید شوخی کرده. حاج خداداد هم ماشاءالله روابط عمومی اش بد نیست می پرسد ولوی سفید را چرا نگه داشته بودید؟ -به دنبال روحانی می گشتیم، اما حتی یک روحانی هم به تورمان نخورد. مجید نجارهم سراغ خواهرزاده اش را می گیرد. نشانی می دهد. مثل لباس محلی شما پوشیده بود. لباسش سفید بود. تقریباً چهارشانه ونسبتاً قد بلند. -او را هم کشتیم. مجید سوزناک می گوید: پانزده، شانزده سال بیشتر نداشت! از دست ما کاری ساخته نیست. در همین لحظه علی از راه می رسد وعلت بی قراری مجید را جویا می شود. به او می گوییم. او حرف هم قطارش را به شدت تکذیب می کند و می گوید: ما به زن ها، بچه ها و پیرمردها کاری نداشته ایم. مجید کمی آرام می شود.
شب هم زیبایی خاص خودش را دارد. به علاوه ی یک سکوت و به علاوه ی.... شب را هر طور هست به صبح می رسانیم. حدود ساعت 10صبح دوشنبه 29 اسفند 1384همان جوان دیروزی می آید. سه تلفن، که از موبایل بزرگتر است، را از جیب هایش، از هر جیب یکی! در می آورد و می گذارد جلویش. کسی را هم می فرستد که کارت تلفن 10دلاری بخرد. دوست ما آقای...هم از فرصت استفاده می کند و برای چندمین بار تقاضای سیگار می کند. جوان می گوید برای او هم سیگار بخرند. و می خرند. کمی با ما صحبت می کند و از جمله می گوید: من دلم نرم شده است. با خودم می گویم خون 22 انسان بی گناه را ریخته ای می خواهی هنوز دلت نرم نشود؟
او از ما شماره تلفن می خواهد تا با خانواده مان تماس بگیرد. شماره ها را کسی یادداشت می کند. مرددم که شماره ی کجا را بدهم، بالاخره شماره ی منزل خودمان را می دهم. یک به یک تماس می گیریم، اما گریه به کسی امان حرف زدن نمی دهد. تک به تک پشت تلفن صدای عزیزشان، مادرشان، پدرشان، همسرشان و فرزندشان بغض فرو خورده شان را به سان شیشه ای بلورین می شکند. پنج مرد هق هق می گریند و آنها پنج بار قاه قاه می خندند.
اولین نفری که صحبت می کند محمد است. او نگران همسری است که آن شب همراه دختر کوچکش همسفرش بوده. از اینها گذشته خانمش مسافری با خود داشت که هنوز پا بر سفینه ی خاک نگذاشته بود و محمد مضطربِ دلهره ی همسرش و به تبع آسیب طفلش به خاطر واقعه ی آن شب بود. زنگ می زند زابل خانه ی پدرش. اما خانمش نرسیده. می توانم بگویم نزدیک بود غالب تهی کند. گوشی را همان جوان می گیرد و می گوید باید به استانداری و... بروید تا دولت زندانی های ما را آزاد کند والا تا چند روز دیگر گرو گانها کشته خواهند شد.
محمد پریشان و نگران، بغض آلود با خود تکرار می کند: نرسیده اند...نرسیده اند. جام وجود لبریز از غصه و غم، تکیه می دهد به دیوار. به او می گویند زنگ بزند خانه ی خودشان زاهدان. خدا را شکر! خانواده اش سالمند. آنها به جای رفتن به زابل، برگشته اند زاهدان.
مجید سراغ خواهرزاده اش را می گیرد. می گویند سالم است. با خودم می گویم اگر هم اتفاقی افتاده باشد به تو که نمی گویند. بنده ی خدا!
هراتی به سرهنگی به نام آقای رخشانی زنگ می زند که از قضا همزمان در اتاق وی فرمانده ی نیروی انتظامی استان، سردار حامد، است. جوان گوشی را از هراتی می گیرد و بیرون می رود. از پشت پنجره می شنویم که می گوید: من می خواستم 500 نفر را بزنم. از ما بی گناه نزنید که ما هم بی گناه می کشیم . بمب گزاری می کنیم . اتوبوس های شرکت های مسافربری را با همه مسافرانشان با آرپیجی می زنیم و حسابی تهدید می کند.
از هراتی می پرسیم سردارچی گفت؟ -به من گفت پسرم! اصلاً نگران نباش، ما برای آزادی شما تمام تلاشمان را می کنیم. هراتی از این که سردار او را پسرم خطاب کرده خیلی خوشحال شده بود. این را وقتی با لبخند به ما گفت: «بچه ها! سردار حامد به من گفت: پسرم» فهمیدم. یکی ازدو برادر با پدر پیرشان و برادر دیگر هم فکر کنم با همسرش صحبت می کند و پور شمسان با مادرش.
نوبت من می رسد. نمی گریم. نمی خندند. نمی دانم گوشی را چه کسی برداشته از او سراغ پدرم را می گیرم، نیست. ... نیست. و خیالم را راحت می کند که فقط او در منزل است. کجا رفته اند؟ می شنوم که می گوید: رفته اند پرسه! دوستان همین که واژه ی پرسه را می شنوند هاج و واج به همدیگر نگاه می کنند و به گوش هایشان التماس می کنند که دقیق تر بشنوید. بلافاصله می پرسم پرسه ی کی؟ اسم نعمت را می گوید. هنوز امیدوارم که مسلم سالم مانده باشد. با اصرار می پرسم دیگه کی؟ که اسم مسلم را بر زبان می آورد. مشک امیدم پاره پاره بر خاک ناامیدی فرو می غلطد. جوان گوشی را از من می گیرد و مثل دفعات قبل از اتاق بیرون می رود.
از مسلم کسی نباید چیزی بفهمد. من یک لحظه از زمانی که یادم می آید از همان موقع که منتظر نعمت بودم تا از مشهد - که از سال72 تا سال 79 آنجا مشغول تحصیلات حوزوی بود و البته دانشگاهی. نعمت سال 74 با رتبه ی 7 دانشگاه رضوی قبول شده بود - بیاید و برای من ومصطفی بستنی بخرد و ما را به نوبت سوار دو چرخه اش کند و با ما بازی کند، تا عشاء پنج شنبه25/12/84 که برای تبلیغ دین محمد - در زمانی که امپراتوری های تبلیغاتی غرب، قرآن را کتاب تروریست ها معرفی کرده اند، و آورنده ی قرآن را هم خشونت طلب و تروریست - از قم - که از سال 79 تا 84 به تحصیل درس خارج فقه و اصول وهم زمان ازسال 82 درمقطع کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث شهر ری مشغول تحصیل علم بود - به سوی قوم آمده بود او را مرور می کنم. تمام رگ هایم به یک بارگی آتش می گیرند.
آن دو را همراه 20 گل سرخ پر پر شده، آغشته به خون، دست و چشم بسته و زخم بر بدن نشسته تصور می کنم. آتشفشانی، می شود، گدازه های وجودم، می خواهم فوران کنم، که اشک عصاره ی وجود آدمی است. اما، اما به چه قیمتی؟ من بگریم و آنها بخندند. هرگز! روزنه های حسّاس دروازه ی احساس و عاطفه ام را می بندم. می ایستم. همه فهمیده اند چه شده. خدا بخش می پرسد: کی بوده؟ -دامادم. از مسلم اسمی نمی برم. چه کاره بوده؟ به شدت ناراحتم. عصبانی هم می شوم. از سویی سئوال و جواب او در مقابل دیدگان آنها - که سر تا پا گوش شده ا ند - حالت بازجویی پیدا کرده و اذیتم می کند. با تندی به او می گویم الان با من حرف نزن. وقتی عصبانی هستم بهترین کمک به من این است که کسی با من حرف نزند. چند ساله بوده؟ این بار به او پرخاش می کنم و او با این که از من 10سال بزرگتر است عذر خواهی می کند. دیگر کسی چیزی نمی پرسد و با من حرفی نمی زند.
ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب
..........................................
مرغم درون آتش و ماهی برون آب
عرق سردی بر پیشانه ام نشسته است. احساس می کنم جامه ی روحم به آتش کشیده شده، نه نوازش نگاهی، نه ترنم کلامی، نه نگاه آشنایی. با این همه، حسرت دیدن اشکی، بماند؛ که شنیدن آهی را به دلشان خواهم گذاشت. بی قرارم. به نماز می ایستم که فرمود: «واستعینوا باالصبر والصلوة.» اصرار دوستان برای خوردن نهار بی فایده می ماند. جز چند لقمه بعد از این که سفره را جمع کرده اند و من نمازم را خوانده ام. یاد روزی می افتم که من از زابل رفته بودم قم خانه ی دامادم و او برایم سفره اندا خت وغذا گرم کرد و جلویم گذاشت.
یاد آن روز که از نعمت سئوالی پرسیدم. گفت: جواب اجمالی بدهم یا جواب تفصیلی؟ با پررویی تمام گفتم: اول جواب اجمالی بدهید تا چهارچوب بحث دستم بیاید، بعد هم جواب تفصیلی. با لبخند گفت: جواب اجمالی این است که نمی دونم. هاج و واج گفتم: و جواب تفصیلی؟ - و اما جواب تفصیلی این که مراجعه شود به کتب مربوطه!
یاد آن روز سرد و بارانی که من بدون کاپشن و چتر از خانه بیرون رفته بودم. وقتی در راه مرا آن گونه دید کاپشن خودش را در آورد داد به من به علاوه ی چتری که در دست داشت و خودش....
یاد آن روز که در روستایی برای تبلیغ می رفت. یک بار من هم همراهش رفتم. در این فکر بودم که طلبه ی درس خارج فقه و اصول خوان چه حرفی برای روستانشینان دارد؟ بعد از نماز ظهر و عصر رو به روستایی های با صفا، که پیرمردهای ریش سفید هم در میانشان حضور داشتند، کرد و درباره ی فضیلت صلوات شروع کرد حرف زدن. برای روستایی کشاورز و یا دامدار، چه موضوع خوبی بود.
یاد آن وقت ها که نعمت به من عربی درس می داد، اما خودش می گفت با هم عربی مباحثه می کنیم و اگر نبود تدریس او کجا من کنکور90٪ عربی می زدم.
یاد آن شب- پنج شنبه 25 اسفند 84 - كه مسلم مهربانانه به من گفت حالا که ما قم-مسلم وقتی سیکلش را گرفت رفت حوزه ی زابل. او درس دو سال حوزه را در یک سال خواند و توانست زودتر از سایر هم کلاسی ها در مهرماه سال 84 برای ادامه ی تحصیل عازم قم شود. - حجره هم داریم تو چرا نمی آیی؟ در "ما" ی او من هم سهیم بودم، بوی مالکیت و غرور نمی داد.
یاد آن شب که با هم به سلف دانشکده رفتیم. یک غذا گرفتیم و با هم خوردیم. بعد که از دانشکده زدیم بیرون پرسیدم: دانشکده چطور بود؟ با لبخند جواب داد: با این که کمی آلودگی تصویری داشت ولی جای خوبی بود. این اولین باری بود که «آلودگی تصویری» را زبان نازنینی به گوش من آشنا می کرد.
یاد آن شب که به مسلم گفتم بیا آجرها را از وسط حیاط دست به دست گوشه ی حیاط بذاریم. در آمد که: باشد برای شب. گفتم شب تاریکه! چیزی دیده نمیشه ها! گفت: تو چی کار داری آقاجون! تو می خواهی آجرها را بذاری اونجا، من هم امشب این کار رو انجام می دم، حالا نه. هر طوری که بود قانعم کرد. شب که به مسلم گفتم: آجرها رو چی کار کردی؟ طلبکارانه نگاهم کرد و گفت: شب که هوا تاریکه! چیزی دیده نمیشه! آخرش هم مجبور شدم تنهایی ...
یاد آن شب که به زور چند تا بارفیکس رفتم. از راه رسید و پرسید: چند تا رفتی؟ -چهار تا! میله رو گرفت و پنج تا بارفیکس رفت. خواستم کم نیاورده باشم. همین که میله را گرفتم، گفت: تو هر چند تا که رفتی من یکی از تو بیشتر می رم! منصرف می شوم. گفت: حالا بیا کشتی بگیریم. در آغوشم گرفت. و من فریاد زنان که آقاجون ولمون کن! با شوخی و خنده گفت: فکر کردی درسِت خوبه زورتم زیاده، ها!
یاد آن شب که با هم پای کامپیوتر نشستیم و من برای اولین بار کار با کامپیوتر را در کنار او تجربه کردم.
یاد آن روز که با هم رفته بودیم ضبط بخریم. با ولع و اشتیاق به ضبط های مغازه نگاه کردم و عجولانه از مسلم پرسیدم: ضبط های خوبی هستند. کدوم یکی رو بخریم؟ بی خیال، دست هایش را در جیبش زد و قدمی در مغازه، -چی شد؟ با خونسردی گفت: اگر نظر مرا بخواهی هیچ کدوم! بیا بریم. اینها همه دست دوم اند.
یاد آن روز که ...
کنون نسیم وصال او را به جای دیدار مادر مهربان به لقای مهربان تر از مادر در فصل بهار به میهمانی فرا خوانده است. آری! همیشه و یا غالباً این گونه بوده که در مسلخ عشق جز نکو را نمی کشند. مهتاب شبی بی " تو" شدم. چه فاصله ی مبارکی از 54 تا 84 نعمت عزیز! و چه فاصله ی خجسته ای از 64 تا 84 آسمان امیدم! مسلمم!


تعداد مشاهده :1883 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب