به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow شب عید
 
شب عید چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 21:58

آنها می روند و ما چون پرنده ای زخمی و شکسته بال و پر ریخته و بی پناه هر کداممان گوشه ای کز کرده ایم و در خود فرو رفته ایم. این سکوت غصه ساز را صدایی باید بشکند، اما سوز کدامین صدای غمناک. بگذار غم به همراه این سکوت سهمگین، همسایه ی دیوار به دیوار دلمان بماند، هنوز خیلی فاصله هست میان ما و زینب(س)! فاصله ای طی ناشدنی. فقط اوست که رهنورد و رکورددار این وادی است؛ او در یک روز بیش از هفتاد بار به شهادت رسید؛ و حماسه آن که، شیری که حسین او را از پیکر چاک، چاک فرزند خویش، علی اکبر، به زحمت جدا کرده بود، بر بالین دو گل پرپر شده اش در لاله زار کربلا اصلا ًحاضر نشد، مبادا هدیه اش به پیشگاه امامش، به پیشگاه معشوقش، به پیشگاه برادرش، رنگ سیاه منت بگیرد. «سلام بر زنی که دشمن خون سرش را بر ستونهای کجاوه دید ولی تضرعش را ندید.»
ما به گرد و غبار قدوم مبارک او نخواهیم رسید. وانگهی، شهیدان ما که از شهیدان او عزیزتر نبوده اند. از قاسم او که مرگ در کام وجود بلورینش از عسل شیرین تر و گواراتر می نمود. از عباس او، از علی اکبر او، از حسین او و...
نمی دانم چه موقع است که در باز می شود و علی وارد می شود. می گوید قرار است از اینجا به مکان دیگری برویم. و با لبخند ادامه می دهد البته آنجا از اینجا بهتر است. کی؟ -موقعش را بعد می گویم. یکی دیگر از دوستان می پرسد همان جایی که سرباز ها بودند؟ -نه! سربازها در خانه و در منطقه ای کوهستانی بودند. ما را هم دلداری می دهد که نگران نباشید درست می شود و.... اگر لحظه ای ناظر هم دردی او می بودید باورتان نمی شد که او زندان بان ماست.
کمی بعد از او همان جوان می آید. شروع می کند حرف زدن از این که انرژی هسته ای نمی خواهند تا افسانه بودن شهادت حضرت زهرا(س) و این که چرا فرش های مساجد شما بوی جوراب می دهد؟ چرا شما پاهایتان را موقع وضو گرفتن نمی شویید؟ چرا بر خاک سجده می کنید؟ تا خاطراتش در یکی از زندانهای ایران به خاطر تبلیغ دین رسول الله.
او حسابی ما را نصیحت می کند. در ضمن یادش نمی رود که با یادآوری بحث دیروز مثل هم قطارش دوباره تکرار کند: بحار الانوار پر از مزخرفات است. در اثنای صحبت هایش از من هم می پرسد تاربخ اسلام خوانده ام یا نه؟ به او پاسخ می دهم: نه! رشته ام فلسفه است.
پس از نصایح او یکی از دوستان می پرسد: با این خانم هایی که ایمان ها را تضعیف می کنند چه باید کرد؟ جوان که متوجه سؤال او نشده عالمانه از او می خواهد سؤالش را دوباره تکرار کند. بعد از سؤال جوان سری تکان می دهد و می گوید: متأسفانه وضع حجاب خانم ها خوب نیست. رعایت نمی کنند و ... همان رفیق ما دوباره می پرسد: شما برنامه ای ندارید؟ او چرایی می گوید و بعد از مکثی کوتاه با خون سردی ادامه می دهد: اگر به همین وضع ادامه بدهند می کشیمشان. حاج خداد بهت زده می گوید: اخطاری، تذکری، چیزی؟ و او سری تکان می دهد و می گوید: البته، قبلش اعلام می کنیم. خدا را شکر می کنم که لا اقل قبلش اعلام می کنند، بعد هم هر چه فکر می کنم که حدیثی، آیه ای و یا روایتی را به خاطر بیاورم که حضرت رسول(ص) مجازات کسی که چهار تار مویش از زیر مقنعه، یا روسری و یا چادرش پیدا باشد، یا لباس مناسبی نپوشیده باشد را مرگ تعیین کرده باشد یادم نمی آید.
و در آخر خطابه اش که در آن به خصوص از سپاه هم به شدت اعلام برائت کرده بود، از ما می خواهد مذهب آنها را در آنجا قبول نکنیم. می گوید: شما باید آزادانه حقیقت را انتخاب کنید. باید تحقیق کنید. باید مطالعه و بررسی کنید. و خلاصه از این که کور کورانه عقیده ی آنها را بپذیریم ما را بر حذر می دارد. حقیر در اثنای صحبت های او متوجه شده است کسی که قرار بوده با این جانب بحث کند همان جوان است.
از ظهر گذشته که می رود. دم دمای غروب دوباره می آید رو به روی درِ دو لختِ آبی رنگ که شش، هفت تا سوراخ ریز دارد و آنها از این طریق نظارت نامحسوسی بر ما دارند، در حالی که به دیوار تکیه داده ام، نشسته ام. همه بلند می شوند من هم برای این که از بقیه عقب نمانم برمی خیزم. دوباره سر جایم می نشینم. او به طرف من می آید و بدون این که چیزی بگوید کتابی را به طرف من دراز می کند. کتاب را از او می گیرم. با این که هوا تاریک و کم رمق شده، کتاب را ورقی می زنم و می بندمش و روی طاقچه پشت سرم می گذارم. فکر می کنم کتاب را داده که نگهدارم. او نیز اعلام می کند که می خواهیم از اینجا برویم، به خاطر این که اینجا دیگر امن نیست. از همراهانش، که دور تا دور اتاق ایستاده اند، می پرسد لباس محلی اضافه دارند که به ما بدهند. برخی از آنها دو دست و برخی سه دست لباس دارند. آنها که سه دست لباس دارند می روند که بیاورند.
منزلی که در آن در بند هستیم سه اتاق دارد. اولی اتاق ما، دومی اتاق چسبیده به اتاق ما از سمت چپ. اتاق سوم که محل استقرار نگهبان ها بود. این سه اتاق با هم مرا یاد اِل انگلیسی می انداختند. جوان به کسانی که دو دست لباس دارند و همچنان نشسته اند می گوید یکی از لباس هایشان را برای ما بیاورند و این آیه را می خواند: «و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصه.» و آنها بین حسابگری و ایثار گری، ایثارگری را بر می گزینند و لباس هایشان را برای ما می آورند.
لباس ها را می پوشیم. ساعت 9 قرار است حرکت کنیم. یعنی یکی، دو ساعت دیگر. وقتی می خواهد برود از من می پرسد کتاب را که دادم، بله ای می گویم. و کشف می کنم که کتاب "نبی رحمت" را برای من آورده.
می روند و در دوباره بسته می شود. وضو می گیریم و مشغول نماز می شویم. حدود ساعت 5/8 در باز می شود. تذکر می دهند که آماده شویم و چیزی جا نگذاریم. چه چیزی را؟ ما که چیزی نداریم. به علی هم که تازه از راه رسیده می گوییم: شاید آنجا فرش نداشته باشد، فرش را با خودمان ببریم؟ سه روز قبل که اینجا آمدیم کف سرد و سیمانی اتاق برهنه و خاکی بود. دوستان به مصداق مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد این پیشنهاد را مطرح کردند. او می گوید: نه لازم نیست؛ آنجا هم خانه است و فرش دارد. با آن که نگرانیم آنجا نیز مثل همین منزل باشد، اما دیگر چیزی نمی گوییم.
علی می گوید میهمان دارید. میهمان! نکند کس دیگری گرفته باشند؟ -حالا کی هست؟ چیزی نمی گوید و در را می بندد و می رود.
به ساعت کاسیوی ژاپنیم که سلمان چند روز بعد از کوچ مادرم از عالم ماده به عالم معنا، دم در مسجد حضرت اباالفضل(ع) به من داده بود نگاهی می کنم. ساعت نزدیک 9 را نشان می دهد. امشب شب عید است. ساعت دقیق تحویل سال یادم نیست. اما می دانم حدود ساعت 10 زمین طوافش را به دور کعبه ی شمس به پایان می رساند. سال 84، از سوی رهبر انقلاب، سال همبستگی ملی و مشارکت عمومی اعلام شد. خیلی دلم می خواهد بدانم امسال را چه می نامد.
پارسال فکر می کردم بعضی ها عید ندارند، مثل مادری که من، خود، صدای هق هق گریه هایش را می شنیدم. بدان علت که طفل شیر خواره اش را شوهر معتاد و نماز نخوانش گرفته بود و حتی اجازه نمی داد مادر، طفلش را ببیند، تا به قول یکی از نزدیکان همسرش، او را زهر کش کند. یا پدر، مادر، برادر، خواهر و اقوامی که برای جوانشان، برای "صادق"شان یک ماه قبل رفته بودند خواستگاری و یک ماه بعد به تشییع پیکر او. دیگر عید نداشتند. و امسال ما عید نداشتیم. نه تنها ما که حداقل چهل خانواده عید نداشتند.
این بار که در باز می شود بعد از علی دو نفر دیگر هم وارد می شوند. یکی جوان است و دیگری پیرمرد. دستان پیرمرد که کلاهی هم به سر دارد با زنجیر بسته شده، اما از جوان هم دست ها و هم پاها. اگر اشتباه نکنم. علی زیاد ما را منتظر نمی گذارد. دستش را به طرف پیرمرد دراز می کند و می گوید: جناب سرهنگ کاوه، بعد هم به جوان، که محزون به نظر می رسد، اشاره می کند و می گوید: احمد زاهد شیخی. او توضیح می دهد که این دو نفر در همین اتاق کناری زندانی بوده اند و از این به بعد با شما هستند. با آنها سلام و علیک و احوال پرسی می کنیم. احساس می کنم احمد خیلی به سرهنگ احترام می گذارد.
آهان! پس کارت و فیش حقوقی مجید نجار و محمد شاهبازی را به این جناب سرهنگ نشان داده اند، من را بگو که با خودم می گفتم کدام سرهنگی است که حاضر شده با اینها همکاری کند؟ به خودم می گویم از فردا باید دست به سینه جلوی جناب سرهنگ خم و راست بشویم. مخصوصاً من که از همه کوچک تر بودم! هم پیر مرد است، هم جناب سرهنگ. احمد هم معلوم است که خیلی تحویلش گرفته. به جناب سرهنگ و احمد با اجاز ه ی آنها اسم هایمان و آنچه بر ما رفته است را می گوییم.
جناب سرهنگ از آنها اجازه می گیرد تا با ما صحبت کند. بفرما! مثل این که هنوز عرق هایش خشک نشده می خواهد نصیحت کند و تجربه اش را به رخ ما بکشد. حالتی کارآگاهی به خودش می گیرد و از ما می پرسد: خوب چند وقت است که اینجا هستید؟ -با امروز 4 روز. فکورانه می گوید: کار شما دو هفته ای طول می کشد. خودتان را برای دو هفته آماده کنید. به خودم می گویم دو هفته! من امیدوار بودم سال تحویل آزاد شده باشیم. حالا هم که نشده تا همین چند روز. نه دو هفته. دو هفته خیلی زیاد است!
برای ما هم زنجیر خریده اند. دست های ما را دو به دو به هم قفل می کنند. کیسه خواب هایمان را برمی داریم و سوار می شویم. 9 نفر آدم با چند نفر نگهبان به علاوه اسلحه هایشان و ظرف و ظروف و قابلمه. یاد شب اول می افتیم. جایمان واقعاً تنگ است.
قرار عوض شده و ساعت 5/9 حرکت می کنیم. حاج علی پورشمسیان از جوانی که به او زل زده و لبخند می زند، می پرسد: چرا می خندی؟ -آن شب یادت هست وقتی روی خاک ها دراز کشیده بودی کسی به تو لگد زد؟ پورشمسیان که او را هلال احمری هم صدا می زنند، با خنده پاسخ می دهد: ها! مگه میشه یادم بره؟ -فهمیدی کی بود؟ حاج علی مثل قبل با خنده جواب می دهد: نه بابا. –من بودم! حلالم کن! بالاخره آنجا میدان جنگ بوده!
- کدام جنگ؟ با لباس نیروی انتظامی ایست بازرسی زده اید، بعد هم انسانهایی را که دست و چشمشان را با چسب بسه بودید، به رگبار بسته اید، بدون این که آنها را بشناسید. فکر کنم از اینترنت و اخبار با خبر شده اید که خون چه کسانی را بر زمین ریخته اید. و ظاهراْ وقتی اخبار استان اعلام کرد فرماندار زخمی شده فهمیدید که فرماندار هم در جنگ حضور داشته. یا من این گونه احساس کردم. به عنوان این که تحقیق کرده باشم از خوانندگان می پرسم: کار این گروه چه نام دارد؟ جنگ یا ترور؟- و ادامه می دهد راضی باشی آقای پور شمسیان. و پور شمسیان رضایتش را اعلام می کند.
حیاط، درِ دو لختِ بزرگ قرمز رنگی دارد. از دم در اتاق ما تا در حیاط پنجاه قدمی می شود. اطراف پر از کوه است. ساختمانی سفید رنگ هم رو به روی خانه قرار دارد، که نمی دانیم مال کجاست. از صدای اذانی که صبح به زحمت شنیده می شود و صدای کودکی که در روز اول مشغول بازی بود می توان گفت در روستایی هستیم. الان هم شب حرکت می کنند به خاطر امنیت. چشم هایمان را می بندند. پتو هم می کشند روی سرمان. چفت هم نشسته ایم. ماشین روشن می شود و به راه می افتد. شبیه همان ماشینی است که از تاسوکی ما را تا این جا آورد.
هوا سرد است. سرعت ماشین هم سوز سرما را قوت بخشیده است.


تعداد مشاهده :1914 | چاپ | ارسال

اولين نظر را شما بدهيد
نظرات RSS

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب