به پایگاه اطلاع رسانی شهدای تاسوکی، شهدای ترور استان سیستان و بلوچستان خوش آمدید

عناوین اصلی
صفحه نخست
سيستان
شهداي روحانی
شهداي فاجعه تاسوكي
روايت تاسوكي
بیانیه ها و گلایه ها
فيلم فاجعه تاسوكي
شهدای مسجد علی بن ابیطالب
شهدای مسجد جامع
شهدای پیشین
شهدای تاسوعا چابهار
شهدای ایران
شهدای جهان اسلام
نكته ها
اخبار
يادداشت
گالري تصاوير
نقشه پايگاه
تماس با ما
پیوندها
 
صفحه نخست arrow روايت تاسوكي arrow انسان موجود با شکوه
 
انسان موجود با شکوه چاپ ارسال
نگارش یافته توسط tasooki   
20 اسفند 1385 ساعت 21:55


شب چادرش را جمع کرده ، و روز کم کم خیمه می زند. با این که زمین به بهار نشسته، اسفند سرمایش را در دامن بهار انگار جا گذاشته است.
زیر سایه ی درخت نشسته ایم. علی مشغول صحبت است. او از ما می خواهد که درباره ی عقایدمان تحقیق کنیم. یکی از دوستان می پرسد علی آقا شما خودت تحقیق کردی؟ علی می گوید بله! و به یک مورد از تحقیقاتش که راجع به معاویه بود، اشاره می کند. کسی از دوستان می پرد وسط که علی آقا من هم می خواهم تحقیق کنم. –خوبه. رفیق ما می پرسد ببینم مگر حضرت علی و معاویه در صفین با هم نجنگیده اند؟ -خوب چرا. حالا سئوال تحقیقی من این است که چطور می شود که دو نفر با هم بجنگند و حق هم با هر دو طرف دعوا باشد؟ به عبارتی چطور می شود که آدم هر دو طرف جنگ را قبول داشته باشد؟ علی سری تکان می دهد و جواب می دهد که این نبرد یک امر جزیی بوده. رفیق ما مثل این که چیز تازه ای کشف کرده باشد می گوید آهان! پس یک امر جزیی بوده، بعد هم زیر لب چیزی زمزمه می کند و دیگر چیزی نمی پرسد و ترجیح می دهد به سئوالات تحقیقی اش پایان بدهد.
روز دوم، چادرمی آورند، زمین را صاف می کنند و چادر علم می شود. علی در چادر می نشیند و می گوید: دوستان! بی اجازه حق ندارند از چادر خارج شوند. برنامه هم این طور است که سه دفعه در روز می توانید به دست شویی بروید. مواظب قفل ها و زنجیرهایتان هم باشید که گم نشوند. اگر هم کاری داشتید به خودم می گویید. در ضمن این جا هواپیماهای آمریکایی هم زیاد است. شما باید مراقب آنها هم باشید.
از او می پرسیم حالا چند روز اینجا هستیم؟ علی سری تکان می دهد و اظهار بی اطلاعی می کند و با تردید می گوید چهار، پنج روزی بیشتر طول نمی کشد. علی دستی به ریش بلندش می کشد و می پرسد شما چیزی هم داشته اید؟ از شما چی گرفتن؟ پورشمسیان می گوید یک موبایل بود که آن هم مال خودم نبود. مال کی بود؟ از مادرم بود. با مقداری پول و کارت شناسایی. هراتی می گوید علاوه بر کارت شناسایی، چهل هزارتومان پول همراهم بود. نجار می گوید موبایلم بود، با گواهینامه ی رانندگی پایه ی یک و دو. احمد زاهد شیخی می گوید زاهدان که مرا را گرفتند، یک چک چهارصد هزارتومانی در جیبم بود که آن را برداشتند. حاج خداداد و برادرش، خدابخش باغبانی می گویند همون کارت ماشین را اگر به ما بدهید واقعاً ممنون می شویم. شاهبازی هم سراغ کارت هایش را می گیرد.
من هم کارت دانشجویی، کارت سلف، مقداری پول و سه تا دفترچه. در یک دفترچه برنامه ریزی هایم را نوشته بودم از سال 1384 تا سال 1400. در دفترچه ی دیگر یادداشت های فلسفی و شعر و حدیث و.... دفترچه ی سوم را هم تازه خریده بودم و سفید بود. بعد هم با پررویی به علی می گویم خودکارم را هم اینجا برداشته اند، من عوض خودکارم را می خواهم. حق الناس است. باید به جایش به من خودکار بدهی. علی خود نویسش را از جیبش در می آورد و دراز می کند طرف من، با اعتراض دوستان مواجه می شوم، اما قلم را از علی می گیرم. خود نویس را از پاکستان خریده بود، قیمتش را هم گفت ولی یادم نمانده. بعد هم می گوید جوهرش را هم بعد برایت می آورم.
علی به مجید نجار و امیر هراتی و محمد شاهبازی و احمد زاهد شیخی می گوید چون شما نظامی هستید، اموال شما برای ما حلال است و جزء غنیمت جنگی محسوب می شود، وسایل بقیه را وقتی آزاد شدند تحویل می دهیم.
یکی از رفقا اجازه می گیرد دست به آب برود. می رود. چند قدمی از چادر دور نشده که فریاد می زند «زمین گیر شین! زمین گیر شین!» احتمالاً وقتی به ما این توصیه را می کرد خودش هم زمین گیر شده بود. هم زمان با فریادهای او صدای خنده های علی، که بلافاصله بعد از شنیدن فریا د او به بیرون چادر دویده بود و هم قطارانش، به گوش می رسد. می شنویم علی لابه لای خنده هایش می گوید مرد حسابی بلند ش! این ها هواپیمای شناسایی هستند نه هواپیمای جنگی. ما هم تازه می فهمیم ماجرا از چه قرار است. رفیق ما فکر کرده بود، الان است که هواپیما بمب هایش را بر سر ما بریزد. بالاخره او زمان جنگ را هم درک کرده بود و به قول خودش تجربه داشت. از آن روز به بعد هر از چند گاهی یکی از دوستان به شوخی با صدای بلند می گوید: «زمین گیر شین! زمین گیر شین!». هر چند کسی حال و حوصله ی خندیدن ندارد، اما اگر شوخی او لبخندی را هم میهمان لب کسی کند، خودش غنیمتی است.
در روز دست ها بسته در چادر اسیریم و شب ها علاوه بر دست ها، پاها هم به زنجیر کشیده می شود. دو به دو. به جز حاج خداداد که پاهایش به عمود آهنی وسط چادر قفل می شود و من و احمد و جناب سرهنگ، که سه نفری باهم پاهایمان به هم گره می خورد.
گاهی اوقات، یکی از دوستان، در میان هق هق گریه هایش که تا بیرون چادر می رفت و تذکر زندان بان را به همراه می آورد، می گفت حالا که من نیستم کی برای بچه ام شیر خشک می خره؟.... کی برای بچه ام پوشک می خره؟ بچه ام ...
گاهی مواقع هم رو به من می گفتند تو نمی فهمی ما چه می گوییم؟ تو نمی فهمی ما چه می کشیم؟ تو نه زن داری، نه بچه. فکرکنم راست گفته اند که سوخته دل، حال سوخته دل داند و بس.
یک روز، کاوه، بی مقدمه، رو به من گفت: «انسان موجود با شکوهی است.» در اندیشه فرو می روم که چگونه ممکن است کسی اینجا، در چنین موقعیتی، با دست و پای بسته، چنین فکر بازی داشته باشد و این گونه خوش بینانه به انسان بنگرد.
صبحانه معمولاً چای شیرین می خوریم، بعد از نماز صبح، با نان هایی که همان پیرمردها می آوردند؛ که احتمالاً توسط زنان شان پخته می شد. نهارهم آب گوشتی، با گوشت یا بدون گوشت، برنجی، و یا... سه کاسه ی نه چندان بزرگ برای نه نفر. هر سه نفر، یک کاسه. برخی اوقات هم دو کاسه، یک کاسه برای چهارنفر و کاسه ی دیگر برای پنج نفر. گفتنی است که شام و نهار با دست و بدون قاشق صرف می شد. چند روزی که می گذرد متوجه می شویم آنها اول به ما غذا می دهند و بعد خودشان کاسه های استیل را می شویند و در همان ظرف ها غذا می خورند. یکی از دوستان برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده جریان را از علی می پرسد. علی می گوید این سنت پیامبر است که اول به اسیر غذا می داده و بعد خودشان غذا می خورده اند. یک سنت دیگر هم پیامبر داشته که اجازه نمی دادند اسیر کار کند.
شام را سر شب به ما می دهند. بعد از نماز مغرب، غروب نشده شام حاضر است. در شب نه هیزمی روشن می شود و نه حتی چراغ قوه ای. چه برسد به شلیک تیر، علی می گوید این کارها به خاطر امنیت و احتیاط است. گاهی اوقات علی هم در چادر سر سفره، همراه ما غذا می خورد. در همان کاسه ای که ما در آن غذا می خوریم.
یک شب موقع شام از ما پرسید: آداب غذا خوردن را یاد دارید؟ کمی رفقا به هم نگاه کردند و بالاتفاق پاسخ منفی دادند و از علی خواستند آداب غذا خوردن را به ما یاد بدهد. علی می گوید سنت -سنت یعنی سنت حضرت رسول الله صلوات الله علیه و آله- این است که قبل از غذا باید دست هایمان را بشوییم، البته بعد از شستن، نباید دستمان را با حوله یا چیز دیگری خشک کنیم. اول غذا هم باید بسم الله الرحمن الرحیم بگوییم، با دست غذا بخوریم، نه با قاشق، لقمه را کوچک برداریم، از جلوی خودمان بخوریم و...
به کاوه، علاوه بر جناب سرهنگ و حاج حمید، مسئول تدارکات هم لقب داده ایم. علاوه بر شستن استکان هایی که یکی، دو تاشان در اثر برخورد با پای یکی از رفقا در تاریکی شکسته شده بود. تمیز کردن، پهن کردن و جمع کردن سفره را نیز داوطلبانه بر عهده داشت. شب هم که می خواستیم بخوابیم کاوه که دبه ی آب کنار او قرار داشت، چند بار می پرسید دوستان! کسی آب میل داره؟ -نه! هنوز چشم هایمان گرم نشده بود، که کسی از دوستان آب می خواست. کاوه با مهربانی لیوان استیل را پر از آب به او می داد و می گفت: دوستان اگر ساعت دوی شب هم آب خواستند بیدارم کنید.
کاوه یک بار که من پشت چادر روی تخته سنگی نشسته بودم، گفت: خداوند انسان های صبور را دوست دارد. از کاوه پرسیدم که شما حدیث هم خوانده ای؟ -نه. قرآن چطور؟ -نه. خیلی کم. به کاوه می گویم این حرف شما ترجمه ی آیه ی قرآن است. ان الله یحب الصابرین. و کاوه با لبخند می گوید گفتم که خداوند آدم های صبور را دوست دارد.
سینه ام عفونت کرده بود و شدیداً سرفه می کردم، کاوه لیوان چای را داد دستم. پرسیدم چی کار کنم؟ گفت: نمک ریختم توش. ولرم هم هست. برای سینه ات خوبه. اجازه بگیر! همین بیرون غرغره کن.
ما درباره ی کاوه چی فکر می کردیم چی شد؟ از قضاوت عجولانه ام پیش خودم خجالت زده می شوم و احساس پشیمانی می کنم.
یکی از دوستان که برای آزادی همه مان و نیز خودش دعا می کند، در مقدمه ی دعایش همیشه چنین می گوید: خدایا من که به کسی ظلم نکرده ام، فقط به فکر کمک به دیگران بوده ام، خدایا اگر هم ظلم کرده ام معذرت می خواهم. اشتباه کرده ام، تعمدی نداشته ام، تو کریمی! تو بزرگی! تو بخشنده ای! تو... با خودم فکر می کنم که رضا تو می توانی بگویی به کسی ظلم نکرده ای؟ جواب این سئوال چنان برایم روشن است که خنده ام می گیرد، حرف دل من این است که خدایا ! از آن روز که مرا آفریدی به غیر از معصیت از من چه دیدی؟ خداوندا به حق هشت و چهارت شتر دیدی؟ ندیدی!
من تا حالا فکرش را هم نکرده ام و اولین کسی را در بیست و چند سال عمرم می بینم که این گونه می گوید. می گویم شاید بنده ی خدا حواسش نیست که چه می گوید. یک بار بعد از دعایش به او می گویم فلانی این "اگر" را برداری بهتر نیست؟ و جواب می شنوم که: نه! باشه، غبطه می خورم. کاش من هم این قدر به خودم مطمئن می بودم، که لااقل می توانستم چنین ادعایی داشته باشم. الهی العفو.
حوصله ام سررفته، فکر می کنم کاوه را راحت تر از سایر دوستان می شود به حرف گرفت. با خودم فکر می کنم اگر چه سئوالی از کاوه بپرسم خطابه ای در وصف آن ایراد خواهد کرد و با امتداد آن از مدت زمان خواهد کاست. پس از مختصر تفکری رو به سرهنگ می گویم: یک خواهشی از شما داشتم، حاج حمید. کاوه حج نرفته بود، اما وقتی به او می گفتم "حاج حمید" خوشش می آمد. این را خودش گفته بود. –بله! هیچی می خواستم نصیحتم کنید. و ادامه می دهم به هر حال شما به قول معروف چند پیراهن از ما بشتر پاره کرده اید و سردی و گرمی روزگار را چشیده  ید. کاوه دستی به صورتش کشید و گفت: متعادل باش. در زندگی متعادل باش.
حسابی غافل گیر شدم. سکوت می کنم شاید جناب سرهنگ بر حرف مختصرش، کلامی بیفزاید، اما انگار فایده ای ندارد، می گویم در چه کارهایی باید متعادل باشم. کاوه با لبخند می گوید: همه اش. در تمام عرصه های زندگی. هرچه می کنم حرف کاوه همان است که بود. شاید در مجموع دو دقیقه هم نشد.
بحث را عوض می کنم. می پرسم: خدا وکیلی از اینجا که آزاد شدیم و رفتیم در کارهای خانه به خانمت کمک می کنی یا نه؟ این بار کاوه با اعتماد به نفسی فکورانه گفت: من همیشه کمک می کردم. با تعجب می پرسم یعنی استکان می شستی؟ ظرف می شستی؟ خانه را جارو می کردی؟ -بله. این بحث من هم برای به حرف گرفتن کاوه بی فایده می ماند.
به سراغ کتاب نبی رحمت می روم. کتاب نسبتاً قطوری که نوشته ی یکی از علمای هندوستان به نام سید ابوالحسن ندوی است و به فارسی ترجمه شده. کتاب در باره ی زندگی پیامبر است. خدا رحمت کند نبی رحمت را که در جنگ بدر فرمود فقط با کسانی بجنگید که با شما می جنگند و وقتی مکه را تصرف کرد فرمود کسانی که در پشت درهای بسته اند در امان اند.
داستان حجاز و نبی حجاز را از کتاب های درسی دبستان گرفته تا دو واحد درس تاریخ اسلام در دانشگاه خوانده ایم. و همیشه از همان دبستان، دلتنگ حجاز بوده ام. نگاه به کوه هم این دلتنگی ام را همیشه تجدید کرده است. نمی دانم چرا. هر جا در کتاب نبی رحمت آیه ای از قرآن را می بینم انگار گم شده ام را یافته ام. مخصوصاً آیاتی که در جنگ ها بر پیامبر نازل شده اند. «لقد نصرکم الله ببدر و انتم اذله»؛ خداوند در نبرد بدر شما را یاری رساند و حال آن که شما خوار و بی مقدار بودید. «لقد نصرکم الله فی مواطن کثیره و یوم حنین»؛ خداوند در منزل گاه های بسیاری شما را یاری رساند، از جمله در روز حنین، در نبرد حنین. «فانزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین»؛ پس خداوند آرامش خویش را بر رسول خویش و بر مؤمنان نازل فرمود. «و زلزلوا حتی یقول الرسول و الذین آمنوا معه متی نصرالله؟ الا ان نصر الله قریب»؛ و متزلزل شدند، آن قدر که رسول و کسانی که همراه او ایمان آورده بودند، پرسیدند: پس یاری خدا کجاست؟ (و خداوند پاسخ داد:) آگاه باشید! یاری خداوند نزدیک است. با این آیه کم صبری ها و بی قراری ها و نا آرامی ها و گاهی هم ضعف های خودم را توجیه می کنم.
یک نکته ی جالب که در این کتاب خواندم این بود که نامه هایی که پیامبر(ص) در سال هفتم هجری به پادشاهان روم، ایران، حبشه، مصر، یمامه، بحرین و اردن نوشت، الان در برخی موزه های جهان وجود دارند. در این کتاب دقیقا ً گفته شده بود کجا، و نیز نویسنده ذکر کرده بود. بر روی یکی از این نامه ها اثر یک رفوگری ماهرانه دیده می شود و نشان از آن دارد که این نامه از وسط پاره شده و این رفوگری، دو پاره ی نامه را به هم پیوند داده.
در بخشی از کتاب هم ذکر شده بود بعد از این که پیامبر از غار حرا به منزلشان آمدند، خدیجه برای این که به حضرت اطمینان بدهند که ایشان به پیامبری مبعوث شده اند، همراه حضرت محمد(ص) رهسپار منزل ورقة ابن نوفل، که عالمی مسیحی بوده می شوند و او تأیید می کند که محمد امین به پیامبری مبعوث شده  است. اما من از شبکه ی چهار که سخنرانی آیت الله معرفت را می دیدم ایشان این داستان را نقل و رد کردند و گفتند این داستان ساختگی است. یکی از دلائلی که ایشان ذکر کردند این بود که ورقة ابن نوفلی که به محمد امین اطمینان دادند که به پیامبری مبعوث شده، چرا به او ایمان نیاورد؟ ایشان یکی، دو دلیل دیگر هم ذکر کردند که خاطرم نمانده.
عادت کرده ایم منتظر زنگ تلفن باشیم، برای شنیدن خبر آزادیمان. چهار فروردین علی می گوید: رئیس قوه ی قضائیه چیه اسمش؟ ها! همون. حکم آزادی زندانی های ما را صادر کرده است. یکی از زندانی های ما هم که زاهدان زندانی بوده آزاد شده. کم کم احساس می کنیم آزادی مان نزدیک شده.
حاج خداداد بر روی یکی از این نامه ها هم خیلی امیدوار شده و حسابی دعا می کند تا چهل و هشتم زاهدان باشد و به نذر همه ساله اش عمل کند و به عشق سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)، با حلیم از سوگواران حضرتش پذیرایی کند.
همین حاج خداداد از یکی از زندانبان ها پرسید تو شب ها راحت می خوابی؟ طرف پرسید برای چی؟ حاج خداداد گفت: بالاخره شما چند نفر آدم کشته ای، شب ها خوابشان را نمی بینی؟ -نه! حاج خداداد گفت: اصلاً؟ -نه، و ادامه می دهد، یک بار که آدم کشتی برایت ساده می شود. و در حالی که نگاه متعجب حاج خداداد او را بدرقه می کند، می رود. همو یک بار صحنه ای را که در ریگزار تاسوکی به انسانی دست و چشم بسته تیر اندازی کرده بود و شاهد جان دادن او بود، برایمان تعریف کرد.
علاوه بر چهار زندانبان، یک پیرمرد هم هست که درست روبه روی چادر، دوشک اش را پهن کرده و کاملاً مشرف به ما و مراقب ماست. علی می گوید او بزرگ این منطقه است و زبان پشتو را به خوبی صحبت می کند. بعد هم ادامه می دهد اگر طالبان یا کسان دیگری آمدند من زنجیرها را از دستان شما باز می کنم و به آنها می گویم، البته من که نه، همین پیرمرد -و با دست به او اشاره می کند- که زبان شان را بلد است، شما برای خرید مواد مخدر این جا هستید. البته این جا منطقه ی امنی است و تا حالا این جا در گیری نداشته ایم.
گفتم که چهار تا نگهبان داریم. علی می گوید اگر کسی بخواهد حمله کند نزدیک صبح این کار را خواهد کرد، به همین دلیل خودش این ساعت نگهبانی می داد.
یکی از نگهبان ها یک بار به ما گفت این مهدی شما کجاست که سوار بر اسبی سفید برای نجات شما بیاید؟
همان جوان که از ما بازجویی کرد هم، چیزهایی می گفت. می گفت برخی می گویند ما فلان جا مهدی را دیدیم، خوب به ما هم نشان بدهید؛ این حرف ها یعنی چه؟
مهدی را پدری شرقی و مادری غربی است. او بر جهان حکومت خواهد کرد. او خود در نامه ای که به شیخ مفید نوشتند، فرمودند اگر شیعیان و دوست داران ما بر حمل پیمانی که بر دوش دارند، و فرمانبرداری از دستورات خداوند، یک دل و متحد می بودند سعادت دیدار ما از آنان سلب نمی گشت.
السلام علیک، ایهاالعلم المنصوب و العلم المصبوب و الغوث و الرحمة الواسعه؛ سلام بر تو ای پرچم بر افراشته ی اسلام، سلام بر تو ای علم فروزان و جوشان، سلام بر تو ای فریاد رس و سلام بر تو ای رحمت فراخ. از آن لحظه به بعد از این فراز زیارت آل یاسین خیلی خوشم می آمد. سیدی و مولا! از حال ما با خبری، معدن رحمتی ، فریادرسي، دریاب که می توانی.
حاج خداداد با ناراحتی به من می گوید مگر اینها امام مهدی را قبول ندارند؟ می گویم قبول دارند اما می گویند هنوزحضرت متولد نشده اند. حاج خداداد می گوید خوب بگویند، اما نباید این طوری راجع به حضرت حرف بزنند. راست می گوید بنده ی خدا. حرف من هم همین است.
یکی دو روز بعد از علی می پرسیم خبری نشد؟ -چرا! ما منتظر ضامن هستیم. همین که ضامن پیدا شد، شما آزاد خواهید شد. ماشین ها را بنزین زده ایم. برای من باور کردنش مشکل است، ولی وقتی یکی از دوستان که از قیافه ام فهمیده چه خبر است، با خنده می گوید: بابا! ماشین ها را هم بنزین زده اند. خوشحال باش. بزن قدش. چند روز دیگر هم سپری می شود و ما در انتظار.
یک روز خدابخش که ما به او لقب مترجم داده ایم با همان پیرمردی که به ما گفته بود "الله مهربان است" کنار چادر مشغول صحبت بود. نمی فهمیدم چه می گفتند. اما اشک های پیرمرد را می دیدیم. پیرمرد که رفت از خدابخش پرسیدیم پیرمرد چرا به گریه شد؟ خدا بخش با ناراحتی ژست یک مترجم را می گیرد و می گوید به او گفتم در تاسوکی جاده را بسته اند و 22نفر از مردم بی گناه را کشته اند و ما را هم گروگان گرفته اند. می پرسم مگر خبر نداشت؟ -نه! فکر می کرد این ها به خاطر اینه که از ما پول مواد مخدرطلب دارند، ما را گرفته اند. وقتی موضوع را فهمید شروع کرد اشک ریختن. می گفت اگر من می دانستم اصلاً اینجا نمی آمدم و با اين ها همكاري نمي كردم.
17فروردین علی خبر آزادی ما را می آورد. خوشحال می شویم. چشم های رفقا لبریز از اشک شوق می شود. در این میان کاوه خوشحالی سایرین را ندارد. او را چند ماه قبل از ما گرفته بودند. تا حالا هم چند بار به او وعده ی آزادی داده بودند. خودش می گفت. می گفت تا حالا چند بار من را تا لب چاه آورده اند، اما رها کرده اند. یکی از رفقا که فکر می کرد واقعاً کاوه را با طناب از چاه کشیده اند بالا، بعد هم طناب را بریده اند تا کاوه پرت شود پایین، با شگفتی می پرسد: کجا؟ زخمی که نشدید؟ کاوه با خونسردی توضیح می دهد به من تیغ و شامپو و صابون می دادند و می گفتند برو حمام به خودت صفایی بده، می خواهیم آزادت کنیم. می رفتم و برمی گشتم، اما از آزادی خبری نبود. یکی از رفقا می پرسد همین گروه بودند و کاوه با اشاره ی سر جواب منفی می دهد. حالا هم که علی خبر آزادی را به ما داد، کاوه متفکرانه از او پرسید زندانی های شما آزاد شده اند؟ علی پاسخ می دهد نمی دانم. بالاخره ما فکر می کردیم مسئله ی کاوه و احمد زاهدشیخی با ما فرق می کند و امیدوار بودیم، آنها هم با ما آزاد شوند. ما همه به جز من که به سجده ی شکر قناعت کرده ام دو رکعت نماز شکر می خوانند. بقیه انگار درد مرا ندارند. درد از دست دادن نعمت و مسلم را. از شهادت مسلم هنوز رفقا خبر ندارند.
بی مسلم و نعمت کجا بروم؟ چه بگویم؟ از زنده بودنم احساس شرمندگی می کنم.


تعداد مشاهده :2334 | چاپ | ارسال

نظرات (1)
نظرات RSS
1. 26 تیر 1389 ساعت 18:55
سلام واقعا عالی بود اما چرا از گفتن علت اخراج اقای هراتی از س÷اه ممانعت کرده اید مگر علت چه بوده؟
نوشته شده توسط عبدالغفور (مهمان)

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد
 
Advertisement
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب